آموزشي !

مو جواد بودم ، آپديت رفتم !

مرحله اول وختيه كه تازه جوان رفته بودم ، يه پيرهن پيچ اسكن گل منگلي داشتم كه هميشه همو رِ مي پوشيدم ، وختي هم رو بند پهن بود يه پيرهن زرشكي يقه كراواتي تابلو تنم مي كردم . شلوارمم به نسبت سفارش ساسون تا 6 متر پارچه مُبرد . موهاي فوق العاده تميز گرد و خاكي ام رِ‌ بالا مِدادُم و موقع  بيكاري  با حركات گردن و دست اونا رِ‌ فر مِدادُم . اسمم اصغره ، اما بچه هاي محل شناسنامه صدام مِزدن ! و يكي از تفريحامان اي بود كه يه خروار سوسك بالدار بريزِم تو پيرهن مان و وقتي به دخرها رسيدِم پيرهنِ بزنم بالا! . زمونه عوض رفت.مو  فهميدُم كه بايد up to date   بُرم . رفتم آرايشگاه و گفتُم  نَه فقط فرهاي پشت سرمو ماشين كنه ، بعدهم كُپ بزنه و يه پيرهن سفيد پيدا كردم و پيرهن قبلي رو از خدمت معاف كردم . حالا شلوارم فقط 5/1 متر پارچه برده ! بعد ياد گرفتم كه دو هفته اي يَك بار لباسامِ اتو بزنم ، كفشامو واكس بزنم و پشت لبمو از سبز بودن بندازم ! خودمو اميد صدا مي زدم و با هزار دوز و كلك از بچه هاي تخس محل مي خواستم مو رِ اميد صدا كن . بعد كتيرا رِ كشف كردم كه موها رِ از اي رو به او رو مكنه ! اي روزا مو « با كلاس » رفته بودم اما هنوز خوب up to date  نرفته بودم .

مرحله سوم وختي بود كه موهامو مدل دي كاپريو معروف به جك زدم و فهميدم چيزي كه خوشتيپا به سرشان مزدن ژل بوده نه كتيرا ! كه صد البت موفقيت بزرگي بود ! حالا پارچه شلوار جين ، و كمتر از 1 متر شده كه اين كاهش گاهي عوارضي داشت . به هر حال خوش تيپي دردسر داره !

بعد يادگرفتم جاي پيرهن تي شرت بپوشم . البته هنوز گه گاه پيرهن مپوشم اما دكمه هاشو وا مِذارم تا عكس جك و دوستش ! كه روي تي شرنمه ديده بره !

ادكلنم مناسب رفيقايي بود كه قراره باهاشان برم گردش : دلار ، سيگار ، تيپ ، ...

كفشهام به بزرگي كله ام شده ،ورز فقط فقط اسكي !  مو اصلاً نمدنم چايي چيه ! چيزاي دگه سفارش مُدم ! و بچه ها  همي جوري الكي مو رُ ساسان صدا مي كنن !

يكي از ريفيقا! كادوي تولد يك پيرهن «كلاس » از دوكون«فرست كلاس » شانزه ليزه خريده بِرَم فرستاده!

كمكم احساس up to date  بودن مكنم . حالا مو ديگه دربست  يَك كامبيز به تمام معنا هستم.

                                                     ***شناسنامه***

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢

 

کله صبح بود تو خواب ناز بودم که بک کره خری با یک لگد کوبید به پهلوم...

:اقدس مگه نمفهمی مو امروز باردِرٌم باید زود بٌرٌم.

چشمامه که باز کردٌم دیدم قاسم با همو رکابی سولاخش بالا سرم واستیده چپ چپ نیگام مکنه .از ترس لگد بعدی سریع بلند شدم و لباسامه تنم کردم . رفتم تو آشپزخانه...یک کیلو شیر ره گذیشتم گرم بره بعد یگ قالب پنیر ره گذاشتم تو دیس و او لیوان پافیلی رم که همیشه قاسم چاییشه تو همو کوفت مکرد گذیشتم و سفره ره پهن کردم ، یک چسم غره ای رفت و بم گفت: تا دو روز دیگه از خانه نمری بیرون ،خر فهم رفتی؟

نمتنستم جیک بزنم .

یک دفه ای صداشه انداخت به سرش :زنیکه ..نده تو مگه یادت نمانده که کره ره بیاری؟

کوب کردم:ببخشن آقا قاسم الان میارمش ..

قالب کرده اقدس طلایی ره با ترس گذیشتم جلوی دسش که دیدم موهامه پیچوند دور دسش :دفه آخرت بشه

کم کم اشکام داس در میامد ، کره ره مالید به موهاشو سیبیلاش(همو سبیلایی که یک روزی موره اسیر خودش کرد و باعث شد از بین او همه خواسگارای خوبم همی قاسم گور به گور ره انتخاب کنم)دویدم طرف آشپزخانه و بابلیس ره که گذیشته بودم رو اجاق تا داغ بره اوردم و شروع کردم به فر زدن پش موهاش (خودامانم ها پش موهاش کم از پش موهای ممد تاکسی نده )

وقتی او شلوار هفتاد پیله ایسه پوشید وهمو پیرن گلدارشم تنش کرد او کفش پاشنه دارشم تنش کرد تلفد ره پیچید تو نایلون و با خودش برد ... به همی راحتی در خانه رم قفل کرد که یک موقع از خانه نزنم بیرون .

خودم کردم که لهنت بر خودم باد...

یادمه دفه آخری که یک کتک درست حسابی خوردم بعدش که خواست از دلم در بیره موهمه کشید موره برد آب موز بم داد با همو سرو صورت کبود...

****

ای اقدس خاک بر سر بیدار شو چقد مخوابی لنگ ظهره .

ای که صدای مادرمه .. خدایا شکرت که اوقد ذلالت (ذلیل شدن) تو خواب بود .. خدا نصیب نکنه قاسم کدوم خری بود ...

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

 

فوری مثل شاش:

بروبچ عشق همه توجه دشته بشن که بره بازديد از معلولين جمعه ساعت ۱۱ ميدون قايم پل قايم آسايشگاه معلولين فياض بخش منتظر همشا هستم. هر چند که وگلاب نويسای سوسول هم مين ولی ما کار خودمانه مکنم و به تمام کسايی هم که بين يه ته استکان عرق درگزی ناب هم به رسم ياد بود هديه مدم. يگ مراسم ديگه هم بچه ها مخن اجرا کنن:

تيمپو: ممد تاکسی.

رقص بندری: علی قالپاق.

تک چخ: مسعود قرقی.

آتيش در کردن از دهن: هاشم دايناسور.

ارگ يک دسته و دو دسته: مجيد استند بای.

پاره کردن زنجير با پش مو: صادق لوطی.

... : اصغر پلی بوی.

مسابقه برترين پش مو ها: همه بچه ها.

مراسم چای: پری جاپونی و اقدس طلايی.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢

 

امروز اصلن سر به سر مو نذارن که حال ندرم به مولا.فهميدن چيکار رفته.مردم ای دوره زمونه چقدره گرگ رفتن و از سادگی مو سو استفاده کردن.تمام پنجتن التيمور طلاب و خواج ربه مو ره به اسم علی قالپاق مشناسن و هيشکی موره به فاميلی نمشناسه. يک چيز ديگه همه موره به خاطر پش مويام از پشت مشناسن و هيشکی موره از جولو نمشناسه.بره همی مو تو پوسترام عکس پشت مويامه انداخته بودم و زير عسکم هم اسم علی قالپاق ره نوشته بودم ولی يک نامرد از خدا بی خبری رفته بود خودش جای مو جا زده بوئ عسکش از جلو انداخته بود نوشته پروفسور سيامک چيچيک بعد تو پرانتز نوشته بود معروف به علی قالپاق.مردم هم گول خوردن و رفتن به او رای دادن.حالا او نماينده رفته و مو هنوز بايد برم قالپاق ومارک پجو بلن کنم...

***علی قالپاق***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

برنامه هاي انتخاباتي:

خدمت همه بچه هاي گل سلام عرض مره. ديونه همتانم هموجو. اي چند وخت كه ديدن كمتر منوشتم بره اي بود كه درگير كاراي انتخاباتي اي علي قالپاق بودم. هي دنبال پستر و جا كيليتي هاي پش مو و برنامه هاي ستات و دعوت از مهماناي ويجه بره ستات بودم. ديگه اي روزاي آخري خيلي سرمان شلوغ رفته. خانه هاشم دايناسور ره كردم ستات. مويم شدم مدير امور تبليغاتي داش علي. يك برنامه ها ريديف كردم كه همه هموجور توش ماندن. مثلا ديشب داش جواد يساري ره دعوت كرده بودم آمده بود ستات موخاند. مويم خودم تيمپو مزدم. بعد به عليم گفتم بره كه مردمي تر جلوه كني خودتم بيا وسط بندري برقص. جاتا خالي سفارش دده بودم از درگز هم سه بشكه عرق آورده بودن كه يك قلپش ره كه موخوردي ديونه مرفتي و تو همه محل پخش كردم. خلاصه چي مراسمي بود. علي چوجوري مرقصيد. همچي بندري مرقصيد كه وقتي پش موهاشه ملرزوند مردم همه هموجور محو تماشاي پش موهاش رفته بودن. هم مثل يه طاووس كه پراشه وا مكنه پش موهاشه وا كرده بود و توكون مداد. مويم يك بط عرق زدم و همچي تيمپو مزدم كه نزديك بود انگشتام كنده برن. بعدم كه داش جواد اكيپمانه ديد خيلي ازمان حال كرد و گفت مو خودم براتان اسپانسير ... اسپانسل هم چيزيايي مرم و خرجتا با مو. علي هم قرار رفت كه اگه رفت مجلس كنسرتاي داش جواد ره آزاد كنه. الان هم يگ سري پيرانايي دادم بسازن كه عكس پش موهاي علي روشه و قراره امشب بدم به مردم. بعدش هم علي قراره بره امشب اهدافشه بره مردم بگه. قرار رفته اگه رفت مجلس جريمه تك چرخ ره وردره و بره توليد عرق تو درگز بوتجه مگن چيه از همونا بگيره. خيلي هدفاي ديگه هم داشت. مثلا مگفت مخه از فرار پش مو ها جلوگيري كنه. مگفت اكثر پش موهاي ناب ايراني ره اي خارجيا صاحباشانه گول مزنن و قولاي الكي مدن ميكيشنشان اونجه بعد اونجه صاحبشه مكشن پش موهاشه ورمدرن مثل كله گوزن مزنن به ديفال و جلو مهموناشا پز مدن كه اي پش موها ايرانيه.

البت راستم مگه. مو خودم چند بار اي واسطه هاشا آمدن با مو صحبت مكردن كه بيا برم خارج. اينجه جا بره رشد پش موهات نيست. تو دري حروم مري و اگر بري خارج استعدادت شوكوفا مره و عكس پش موهاته تو تمام مجله ها چاپ مكنن و اي حرفا. ولي مو گول نخوردم و گفتم مو مخام وايسم تو همي مملكت تا اي پش موهايم مال همي مردم بشه. مو اينجه الگوي خيلي از جوونايم. نمتنم اونا رو ول كنم. باور كنن خيلي وختا رفته هميطور كه تو خيابون راه مرفتم ميديدم اي بچه هاي خوردو كه هنوز اول راين ميان مپرسن كه ما چيكار كنم كه همچي پش موهايي دشته بشم و چي به موهاما بزنم و چي تمرينايي بكنم. مويم كه تو چشماشا شور و علاقه ره ميديم كامل راهنماييشا مكردم. حالا اگه مو و بقيه برن اينا بايد چيكار كنن؟

خلاصه سرتانه درد ندم. همتا دعا كنن كه علي راي بيره.

>>> ممد تاكسی <<<

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢

بتبک دون دون-سوسولی از جنس جواد

سِلام. موره که میبینِن بِزِم مِگَن بابک دون دون. ِقرار رِفتِه مو بیام اینجِه چن تا مطلب بنویسُم. راستِشِه بِخِین مو خودُم از ای جُواتای اَصیلُم، ولی به دلایلی که به خودُمَم معلوم نِرفت ، مجبور شدُم از ای خطه بکشُم بیرون و مدرک  F.J.S اِمان ره از رو دیفال اتاقُم ور دِرُم بِزِرُم تو صِندوقچه اتاق عقبیما قایمش کنم.(این قسمت ره داشتن!؟ مو اتاق شخصی درم.) البته مو بره مدرک S.F.J.S یا همو Super F.J.S هم شرکت کردم ولی قبول نرفتم. بِیتر. مخلص کِلوم ایکه مو خودم یک جا دیگه وبلاک درم ولی از ترس ای که نیاین اونجی آبرو ماره ببرِن او ره اعمال نمکنم. خلاصَه بابک دون دون قِراره بیه اینجِه مطلب بنویسه. منتظرُم بمونِن. البته معلومَم نیست. راستیَتش شما از پشت پرده  ای نوشتن ما خبر ندرن. یک چیزی ره بزارن بهتا بگم. بعضی از ای جواتا مو ره به واسطه اسمم مسخره مکنن مگن اسمت سوسولیه و تا وقتی که اسمت ره عوض نکنی نمتِنی بییی اینجه مطلب بنویسی. تازه مورَم تو ای مطلباشا بایکوت کردن، اسمَم ازم نبردن. انگار یادشا رفته بچه که بودم چقدر تو کله کودول هم هم مزدم.انگار یادشا رفته بزرگترم که رفتم با هم مرفتم بازار روسا و جنت، زید بازی و ای حرفا. تازه حرمت ای ته استکانا و سیگاری بنگارم از یاد بردن. فقط چن ساله مو از محله شا رفتم. در عین حال مو مگم جوات بودن به اسم نیست به کردار و رفتار و مرامه. و البته داشتن پِش بِلَنده(منظورم همو دُم کِفتریه) که موام خوبشه درم.از ای عکسایی که ای عکاسای دور حرم می گیرن و بعدشم نمدنم چکار مکنن که بعد از تو حرم سر در میری، مو هفت هشت ده تا گیریفتم. تو او عکسا، پِش بلندام دیده مره. بعداً او قشنگتره ره که او پیرن سفیده و او جین آبیه بَرُمِه و کفشای آدیداسی ره که از تاناکورای تو طلاب ،نوی نو 2350 تومن خریدم و او تسبیح بابابزرگ خدا بیامرزُمَم دستمه و انگشترای عقیق و فیروزش که موقِیه جِوونیاش از نِشابور خریده بوده به انگشتمه، تو همی وبلاک مِزِرُم تا بفهمن مو پِش بِلَن دِرُم. تازه علاوه بر اویم عاشق سرورمان آقا جوادم هستم.و همه شعراشه از برم. سرتانه درد ندم. بعده کلی بِکِش بِکِش و کل کل و چغ چغ سر ای که مو بیام یا نیام، قرار رفت رای گیری بِرِه! رای گیری کِردن و بازم نظرا با هم برابر رفت. گفتن چکار کنِم چکار نکنِم، قرار رفت از اینایی که قبلا اینجه چیز منوشتن و حالا دیگه اینجه نیستن نظر ره بپرسم، به هر حال اونا اینجِه حق آب و گل دِرَن. پری جاپونی ره انتخاب کِردِم. به همی هایدیش تلفن زدم. اویم ریپلی (Reply)* کرد گفت عسکشه برفستن ببینم چی جوریه؟ همو عسکُمِه که براتا تعریف کردُم فرستادِم. اویم گفت اگه قِراره ای بنویسه، مو قیبولش دِرُم.بِزِرِن بنویسه.(فکر کنم عاشقُم رِفته.) تا اینجِش کسی حرفی نداش، اما همی که تو نامه بعدیش نوشت که اگه ای دون دون بخاد بنویسه مویَم دوباره بر مِگردُم مِنویسُم، دوباره تو محله یه قشقرقی به پا رَف که نگو و نپرس. آخرشم معلوم نرفت بنویسُم یا نِه؟ شما بگن ما باید چکار بُکُنِم؟ زورتا  نِیاد. .بیِن یک کامنت (Comment) * بِزِرِن. نُمُخاد روده درازی کنِن. فقط بگن ها یا نه. البته مُدُنم شما با ای اوضا که پیش آمده .ُ..ه مخورِن دیگه هیچ جا رای بِدِن حتی به همی علی قالپاق** خودما و جوادِ با مرام، ولی خب اینجِه ره مرگه ما بیِن رای بِدِن.

 

توضیحات:

* : منظورُم از کلمات خارجی ایه که ما کارما درسته. کِلمات خارجی ره درست تلفظ مکنُم.

**: مو اهل زیرآب زدن و صِفِه گذاری نیستُم. ولی به ای علی قالپاق رای نِدِن مرگ ما. نامرد ازو مخالفای سرسخت ورود ما به ای وبلاکه.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

 

سام علك به همه برو بچ لوطي و با مرامي كه از وختي فهميدن مو ماخام كانديدا برم هموجور درن بره تبليغ مكنن و اي برنامه ها.پول دادن رو بسته سيگار مگنا عسك موره چاپ كردن.هر شب تو راه آهن مجاني به برو بچ يكي يه ته استكان مدن. فوستر پوش موياي موره دم نونوايي و بقالي و ايجورها چسفوندن.به پاي كفترطوقيا اسم موره نوشتن دم غروبي سر مدن تو آسمون... ولي راستيتشه بخن مو اصلا بره اسم و رسم در آوردن نماخام كانديدا برم،چون صدتاي اينا اسميوم. خدا ويكيل تو كل چارطبقه و خواج ربه و اينجها كسي نيست كه علي قالپاقه نشناسه ولي بيا بوگو خاتمي.هيچكس نمشناسش.اصلا خاتمي كيلو چنده!؟حالا مو چون يكم تو. كار سياستم مدنم اي بابا نماینده مجلسه.اصلا مو بره اي ماخام نماينده برم كه روي اي بچه سوسولا ره كم كنم كه اقذه با اي مدركاشان و سواتشان كلاس نذرن.عمري الان كه در كون خر مزني دكتر مهندس ميريزه بيرون،سيكل داشتن از مهندسي كلاس خيلي بيشتره.اي ره گفتم كه روي همه اي بچه سوسلا ره كم كنم.چن نفر گفتن كه حالا كو تو ميخي نماينده مجلس بيري برنامت چيه!؟مو از همينجه بهتان بگم كه مو اصلا هيچ برنامه اي ندرم.چون برنامه و برنامه ريزي و اي جينگولك بازيا مال اي نمابنده هايي كه عشقشان ايه كه با خوتكار و آينك عسك بيگيرن و بچسبونن به درو ديفال .تازشم خيلي خيطه جولو خار مادر مردم حرف از يرنامه و ايجور چيزا حرف بزنم.البت مو ماخام اگه نماينده رفتم يك كاراي بكنم.مثلا همي الا به سكين قول مدم كه اگه نماينده رفتم هم فرداش موروم خاستگاريش. به جوادمان قول دادم كه برش يك سي جي بخرم. ماخام بره مسعود قرقي يك تيلوزيون از اي صفه تختاي سامسونگ بخرم و كلي كارا.. حالا بعدا كل برنامه هامه بهتان مگم...

***کانددای نسل جواد---علی قالپاق***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢

انتخابات

سام علک

باس ببخشن مو يه چند روزی نبودم.راستيش يخن مو دنبال کارای انتخابات و رد صلاحيت و ای برنامه ها بودم.مو که ديديم هر چی بچه سوسوله مره تو ای مجلس گفتم مو بره چی نرم.بره همی رفتم اسم نوشتم که موره نماينده کنن.بعد يک هفته گفتن که صلاحيت تو تاييد نرفته.گفتم صلاحيت هر چی بچه سوسول شير پاکتيه تايی مره صلاحبت مو تاييد نرفته!؟بره چی؟او مرتيکه که پشت ميز نشسته بود گفت تو سوادت کمه.گفتم سواده مو کمه!؟کارده کيشيدک بيرون گذاشتم بيخ گولوش گفتم يا صلاحيتم تاييد مره با خار مادر برت نمذارم.با رو کپ کرد گفت باشه علی آقاخودوم درستش مکنم.صلحيت شما تاييده تاييده برو پوستر بچسبون به در و ديفال رای بياری.ديگه ای شد کو مو هم قراره ار چن وخ ديگه پوستر پوش مومه بچسبونوم به در ديفال ملت حال کنن به مو رای بدن.راستی مو ماخام با يکی از ای جوادی با مرام اتلاف برم يه اويم رای بدن.راستی همی چن روز ديگه برنامه ها و ايجور چيزامه اعلاميه مکنم.

***علی قالپاق***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

اِسی _ 6 _ 30 لندر

اول سلام به تو بچه مشهدی دوم علیک سوم سام علیک چارم تا ابدیت مخلصتیم مخلصمی و برو تا آخر
به مو میگن اسی 6 سیلندر آخه عاشق ماشین 6 سیلندوم خیلی حال میکنوم

 

داش اِسی : الو ... الو .... !!!

اِسی : صدا نمیاد .... الـــــــــــــــــو ... صدا نمیـــــــــــــــاد.....!!

داش اِسی : الو ...!! توی اِسی ؟!

اسی : الو سلام داش !! خوبی خوش میگذره!! چتور ننه ؟! آقام چتور ؟!

داش اِسی : ای بد نیستن  !! خوبی تو برار ؟!

اِسی : ای بد نیستوم !! تو چطوریی ؟!

داش اسی : ای خوبوم !! حسابی خوش مگیذره !! جات خالیه برار !! نیستی دختر عربها رو ببینی !!

اِسی : نه بوا راست میگی !! خیلی تریپهای باحالین ؟!

داش اسی : بین برار الان ننه پشت تلیفون منتظر با تو چاق سلامتی کنه !! صبر کن

ننه اسی : الو ننه !! اسی خوبی ؟!

اسی : سلام ننه حسابی خوبوم !! جاتون خالیه !! از وقتی که رفتین حسابی حال موده !!

ننه : اِه !! به پا بچه زیاد روی نکنی !! باز منکرات بگیرتت !! که مو حوصله زجه زاری پیش آقا پاسبون نداروم !!

اسی : باشه ننه !! اونارو هم رله کردوم !! ردیفه ردیفه !!

ننه : ای ول حقا که شیر پاک خورده خودومی بِچه !!

اسی : قربون ننه !! راستی چی شود زنگ زدی ننه ؟!

ننه : هیچی ننه !! یکدفعه یاد ماشین افتادوم !! گفتوم زنگ بزنوم ببینوم ماشین آقات که سالمو یا نه !!

اسی : چی ننه ؟! یعنی به خاطر مو زنگ نزدی !! که احوال مو رو به پرسی ؟!

ننه : نه ننه !! میدونستوم که حالت ردیفه ردیفه !! حسابی هم دماغت چاغ !! براچی حال تو رو بپرسوم !! مگه پولوم زیادی کرده !! که از این سر دنیا به توی مصیبت  زنگ بزنوم !! هـــــا

اسی : ای ول ننه !! حسابی با این حرفت حال کردوم !! یعنی به قول آقام  ر**دی توی احوالوم

ننه : اشال نداره !! همون بهتر که حالت خرابه اسهالی باشه !!

اسی : ننه خوب چه خبر خوش میگذره !!

ننه : خو به توچه !! بگو ببینوم رخش آقات چطوره !! نزدی که به دَل و دیفال !!

اسی : مگه چی شده ننه !!

ننه : هیچی دیدوم رخش آقا دربو داقون !! گفتم بهت زنگ بزنوم حالت رخش بپورسوم

اسی : نه ننه !! فقط بهت بگوم که 24 ساعت دیر بهت تله پاتی شده !!

ننه : خو چرا بچه !!

اسی : خو جاتون خالی دیشو رفتوم تیکه سواری یکدفعه ندیدوم این ستون برق ستم از کجا وسط خیابون سبز شو !! دیگه نفهمیدوم تا اومدوم ترمز و کلاج بگیروم و افسار این رخشو بکیشوم  دیدوم کار از کار گذشته رفتوم توی ستون !! حسابی حال داد !!

ننه : الهی خیر نبینی !! ننه !! الهی جزو جگر بزنی !! الهی به تیر زمونه گرفتار بشی !! بچه !! تو که خر سواری هم بلد نبودی چرا رفتی سوار رخش آقات شدی !! هــــا چشم سفید!!

اسی : خو ننه چکار کونوم دختر خیلی باحال بود !! خیلی هم حال میداد !! گوفتوم بروم یا که نروم !! دیدوم که اگه نروم میپره از دستوم !!

ننه : خیلو خو بزار بیوم !! میدونم تو باز با رخش آقات رفتی تیکه سواری ها !! خودم یک تیکه سواری بهت یاد بدوم که تا ابد حوس تیکو تیکه سوارتی نکونه !!

اسی : ننه خیلی دوست داروم میدونی که !!

ننه : او دوست داشتن بخور توی سرتو و تیکه هات !! که فقط یاد داری خسارت بزاری روی دست آدم!!

***اِسی _ 6 _ 30 لندر ***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢

ما چگونه ما شديم (قسمت سوم):

مجيد چوجو استندباي رفت:

خيلي از بچه محلا به مو گفتن كه از خودم بينويسم و اي كه بره چي به مو مگن استندباي. عرض كنم خذمتان كه مو هم مثل همه اي رفيقياي باحالمان بچه محل طلاب و التيمور و او ورايم. از همو بچه گي تو نخ زيدبازي و اي حرفا بودم. تا اي كه بالاخره به سن 7 سالگي رسيدم و رفتم مدرسه. يادم ميه از همو روزاي اول تو راه مدرسه با بچه ها كه مرفتم به اي دختر جوونا تيكه منداختم. خلاصه كنم هميجو بزرگ رفتم و كم كم حرفه اي تر شدم. تا اي كه رسيدم به سوم راهنمايي و مويم مثل همه بچه محلا تصميم گيريفتم ترك تحصيل كنم. اما يك اتفاق ساده باعث شد كه به تحصيل ادامه بدم. اويم اي بود كه يك روز از خيابون راهنمايي رد مرفتم كه ديدم يك مشت حوري پري از يك جايي مرن بيرون و هي مرن تو. مويم همچي مشكوك شدم بيبينم اونجي چي خبره. فهميدم اونجي دانشگا علومه و اونايم دانشجوين. تصميم گيريفتم كه مويم دانشجو برم. بعد از او شروع كردم به در خاندن و چون درس خاندن انگيزه موخاست هر روز مرفتم اونجي و ديد مزدم. بعد از اي ديگه كارم رفته بود درس خاندن و علافي دم در مدرسه هاي دخترانه و دانشگا. اوقدر ميخ وامستادم كه بچه ها به مو گفتن استند باي. هميجو رفت كه اي لقبم نصيب مو رفت. الان هم كه دانشگا قوبول رفتم و درم در رشته زبان و ادبيات فارسي درس موخانم.

**** مجيد استندبای ****

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

تيتر ندره

از خدا كه پنهون نيست، از شوما چه پنهون، تاحالا هيچ راننده پرايتي ايجوري كه اي چشِ ما رِ رِ گيريفته بود، چشِ ما رِ رِ نگيريفته بود ... با ممد تاكسي بودِم ... پشت چراغ قيرمز ممد چسبوند بغل پرايته ... پنجره ش پايين بود ... بِش گفتم آبجي تاحالا يك خانومه كلاس بالا و خوش بر و رو رِ ديدي كه لاي پلاستيك پيچيده بِشَن؟ ... طرف هموجور مثل گيجا مو رِ نيگا ميكرد ... بِش گفتم اگه نديدي پس يه نيگا به گواهي نامه رانندگيت بنداز ... هم اي رِ كه گُفتم ممد گفت ايول كه مخش رِ زدي ... ولي طرف برگشت و گفت:جوادِ چيپِ بيكلاسِ لمپنِ بي شعورِ بيشخصيت .... حيف كه ممد تيز كند والا بهش مُگفتم كه كي جواته ... خلاصه اي مدته كه مو نبودم بِرِه اي خاطر بود كه مجيد استندباي كه ديده بود مو ضايع رفتم، مو رِ برده بود بازيافت ... حالام كه چيزي نشده ... چيزي كه زياده پرايته ...

~مسعود قرقي~

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢

 

از بازار روسا یا همو پاساج حکیم که در آمدم دیدم یکی دره بوق مزنه خودشه خفه کرده که مو برم سوار برم ... یگ نیگا انداختم بش دیدم هی بد جیگری نیست ها... رفتم در جلویی ره باز کردم و چارزانو نیشیستم تو صندلی گفتم سلام .. یگ نگا که انداخت و را افتید گفت:علیک... یگدفه ای یخ کردم .. یره عجب صدای مستی دره.. ای داد بی دود اقدس گیر یگ سگ مست افتیدی..ماندم چیکار کنم که پیاده بشم...یگ کمی فکر کردم . مدل ایکیوسان یگ راه حلی آمد تو مغزم..گفتم چطوری جیگر ؟خندید گفت خوبم ...آقا رو تا به دیفال چین .. نمدنن که چی دندونایی دشت ...هم.جور فکر مکردی که دایناصر میبینی.ورگیشت به مو گفت:اسمت چیه قشنگ؟گفتم :چاکر جیگر خودم!اقدس طلا.:واقعا بد طلایی بودی هان.خندید البته خنده که نه، نفیر میکشید.خلاصه که مو مانده بودم چی بگم ..:امشب وقتت خالیه که؟تو شیکمم گفتم:اگه خالی نبشه یم تو حالیش مکنی.بعد به او گفتم: ها جیگر خالیه

هموجور مخواست رد گم کنه هی دور مزد بعد فرض مکرد که اقدس خره .. مویم هموجور کسشعر تف مدادم که فکر کنه" ها اقدس خره"گفتم خوب کی مرسم به مکانت؟:یک نیم ساعت دیگه:پس قربون دستت یگ جایی یگ نوش ترمز بزنگ یگ دوتا فیتزایی چیزی بگیرم.یگدنه محکم زدم به پاش که یعنی ها دیگه مو با تو حال کردم .خوشش آمد یگدنه یم او زد به پای ما که جاتا حالی گفتم هم الانه که پام کبود بره.خلاصه سرتا درد نیرم رفت نمدنم گندم فیتزای کجایه ؟همونجه بش گفتم مویم باهات میام.:بیا طلاپیاده شدم باهاش تا دم در فیتزا فروشی چخ چخ کردم یگدفه ای گفتم ای وای دگمه کفشم وارفت تو برو مویم میام خم شدم .همی که رفت تو فیتزا فروشیه.مو دِ در رو...اصلا پشت سرم ره نیگا ننداختم.

یگدفه دیدم سوار خط حرم رفتم .. تا رسیدم خانه ما ، مامانم حسابی یگ کتک جانانه ای به مو زد و مو فهمیدم هر ماشینی مثله ماشین ممد تاکسی خودما نمره..

***اقدس طلايی***

ایم یگ داستانه آموزشی ،تهلیمی بره اونایی که تقاضا دده بودن

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

 

سام علک.مو نمدنم امروز با چه رويی بهتان سلام کنم.بره ايکه راستيتش بخن مو خجالت مکشم.بره چی؟ بره که علی قالپاق مرد.راستيش يبن وختی مو فميدم ای ممد تاکسی بره ای زلزله ای يا رفته تاکسيش فوروخته حسابی رفتم تو لک.چون تمام عشق ای ممد تاکسی تمام زندگيش همو تاکسيش بود.ما با او تاکسی کلی خاطره داشتم.چقد باحاش رفتم اخلمد....بچه ها ره جمع کردم دور هم گفتم بايد يه برنامه بيچينيم تاکسی ممد ره پسش بيگيرم.گفتم هرگی هرچی دره بده که بايد پول جم کنم.اويم چقد...دو ميليون و پونصد تومن.مسعود قرقی زنجير طلاش ره داد.مجيد استنبای گفت مو ضبط ديسکی مدم.هاشم دايناسور گف مو پنش تا ضبط پرايت مدم.صادق لوطی گفت مو پول يه هفته ترياکمو مدم.خلاصه هموجور يچه پول دادن.همه ره که گذاشتم رو هم فقط يک ملیون تومن رفت.باز حال ما گرفته رفت.رفتم پيش بارو هر کار کردم ماشين ره به ما قسطی نرفوخت.رفتم يک گوشه يه سيگاری بار زدم و رفت تو فکر.هموطوری دستم ره کشيدم به پشت مويام که يهو يه چيزی يادم آمد.ياد ای  ميتی ساقی افتدم.ای ميتی ساقی از او ساقی ها کاردرست  ترياک تو قله ساختمونه.کلی خر پوله.تو کل مشهد اول پش مويای مو بعدش پش مويای او.هر کار کرد پش موياش از مو بهتر بره٬نرفت. بره همی چن بار ماخاست به پول بده که مو پشت مويانه بزنم مو قبول نکردم.يا او افتادم.تيز نشتم ترک موتور مجيد گفتم بره پيشش.بهش گفتم مو حاضرم پشت مویامه بوفروشوم.گفت چند گفتم پنج تومن.گفت دو تومن ميخی بخا نميخی نخا.فقط يه خاطر ممد قبول کردوم و پش مويا ره ارزون فوروختم.اومد با قيچی همه پش موبا ره زد.بعدش پولا ره گرفتم و باهاشان رفتم ماشين ممد و ضبط مجید پس گرفتم و برگشتم.همه بچه های محا وختی موره ديدن دهنشان وا مانده بود.به بچه ها گفتم هيشکی به ممد چيزی نگه.ممد وختی ماشين ره ديد شکه رفت.بهش گفتم ماشينش تو قمار از طرف بردم و مويم پش مويامه تو قمار باختم.ايره گفتم ممد زد زير گريه.رفت تو خانشان.مو يم رفتم خانه.رو يعد تمام بچه های محل بره که مو خجالت نکشم رفته بودن کل کرده بودن...حالا فهميدن بره چی مگم مو مردم؟علی قالپاق ره همه با پش موهاش مشناختن و علی قالپاق بدون پشمو سيگار کافيتان بلنک ممانه.يعنی سوسول!بعد يه چيز ديگه.مو مرده مرام ای بچه محلا رفتم...

***علی قالپاقی***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢

 

از جواتای مشد به تمام مشديای عزيز:

بچه ها ما روز جمعه ساعت ۲ روبروی در اصلی بيمارستان امام رضا منتظر همتان هستم. ما خودما هممان اونجه هستم. شمايم حتمی بيين.

همينجيه كه هممان بايد مرام و معرفتمانه نوشون بدم. قصد خود نمايی ندرم ولی بره كه نگن تو خودت چيكار كردی بايد بگم كه مو خودم تاكسيمه فوروختم. مرده شور او ماشين ره ببرن كه مو بخوام سوارش برم و خواهر مادر مردم زير خاك بشن. خدا بزرگه. يكم پس اندار درم. ايشالا به كمك خودش يكی بهترشه مخرم. بعد از ای قرار هم مخيم با بروبكس عشق. خودمان برم بم تا به مردم اونجه كمك كنيم.

 

منتظر همتا هستيم.

 ممد تاكسی

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢

 

داشتم با تلفن حرف مزدم که يگدفه ای ديدم يکی با سکه همچی مزنه به شيشه کيوکس که انگار مادر شه بردن زائو خانه...آبجيز تورو خدا زودتر مو کار ضروری درم...

سرمه بردم بيرن گفتم .. هی دداش چيه کار ضروری مال دسشوريه فهميدی؟

يگدفه ديدم طرف جيم فنگ شد فک کنم بد جور گفتم شاشيد به خودش...

ديدم آرش همو بچه سوسوله از اور تلفن زر مزنه: عزيزم تو از تل همگاندی حرف ميزنی؟

مويم اول صدامه نازک كردم بعد گفتم:نه عزيزم دداش تخمه خرم بود بش گفتم بره با موبايلش زنگ بزنه مگه مثه ايکه موبايلش در تير رس نيستگ...

گفت:آهان عزيزم فکر کردم صدای زدن سکه به شيشه کيوسک مياد.

:نه مدنی چيه ما بره ايکه صدا زنگ تلفن اذيتما نکنه يگدنه کيوکس بابام خيريده گذشتم همی کنار اتاق ما.فهميدی.

بدجور گفتم ای آرش فکر کنم شاشيد به خودش...خلاصه قرار ره گذاشتم و تموم..

بعد از ظهری قرار گذشتم تو فلکه سعدی ...گفت مو با عروس ميم ... پدر سگ به ماشينش مگه عروس

بعد ازظهر خوش تیپز کردم و رفتم اونجه برتا بگم چی پوشيده بودم:همو مانتو خردلی راه راه رِ که شما نديدن ؛با شال جيگرکی ام با او کفش تق تقيام که سفيد هست همونا بهتا بگم ماه شدم ماه که نه ماهک نمکی....هموجوری...مردم با چشای وق زده بم نگا مکردن مويم محل سگ به هيچکی نمدادم...شايدم او کيف قهوه گی ام خيلی خوشگل بود.

رسيدم ديدم اه اه يک ماشين مارتيز سبز فسفری گه صفت اونجه منتظر مايه .. خداييش مو بسکه او ماشين خوشگل ممد تاکسی خودمانه ديدم نمتنم همچی ماشينای دهاتی ره ببينم.

آرشم که برتا بگم يک پسره ريغويی که اگه دٌماغشه بگيرن آب دماغش از چشماش مزنه بيرون.. تیپشه که هيچی نمگم آبروی مور برد... شلوارش که ممد تاکسی و مسود قرقی ره مکرد تو جيبش يکمم علی قالپاق ره مشد اوتو جا کرد... حدودا سه تا يا دوازده تا جيب دشت.

بلوزش که همچی تنگ بود که مگفتی الانه که خفه بره .. يک زنجير جرخم انداخته بود گردنش .. موهاشه گريس زده بود .. يک دو تا قوطی ام پيف پيف به خودش مالونده بود؛طفلی دو لاخ ريششم يادش رفته بود بزنه هموجور گذشته بود.. ابروهاشه از دختر مهندسم نازکتر کرده بود.يک چيزيم شکل ساعت به دستيش کرده بود مگفت ساعته ...

راستی ای آقا آرش تو بازار رضا به مو تلفن داده بود او روزی که به ما تلفن داده بود مو با چادر بودم امروز که موره با ای تیپ مامانم ديده بود تو کف بود ...نشستم تو ماشين گفتم گازره بگير برم ...

:کجا عزيزم؟

:برت علف بريزم.

طفلی تو خماری تيکه مو مانده بود

:هرجا مخی برو فقط يک زهر ماری بده ما کوفت کنم مردٌم از گشنگی

رفتم يک جايی مگفت اسمش فيتزا شب يا روزه .

از در که وارد شدم ملت تو کف تيپ مو بودن هر چند تيپ ای آرش اسکول يکم ضايع بود ولی ما مايم ديگه .خواستم برم دستامانه بشورم پام گير كرد به صندلی يگ بنده خدايی افتادم و دل چندتا سوسوله دختر صفت ره شاد کردم.. ارش بی غيرتم هموجوری نشسته بود عر نمزد.مويم ورگيشتم بهشا گفتم :چيه کلپسه ها

همه شا خفه رفتن .

فيتزا ره اوردن زياد خوشمزه نبود هر چند که با دست خوردنش يگ مزه ای ديگه داشت ولي همو فلافلای محل خودمان بيتر بود

داشتم فيتزا ملمبوندم که يگ دفه ای ديدم يگدنه سوکس دره رو ديوار را مره کفشمه در آوردم و تـــــــــــــــــق زدم تو سرش .. رو تا به ديفال ديفال پر شد از لجنای شيکم سوکسه ..آرش بی عرضه رفته بود زير ميز به هوای ايکه بمب منفرد رفته.

ماره انداختن برون .. آرش کلی به خاطر بامزگيای مو اشكش در آمده بود...يادش رفت که فکرای ديگه ای تو سرش بوده .موره يك جايي پياده کردش . خودش دِ دَر رو .

مويم با يگدنه قوطی فيتزا و دو تا قوطی توشابه رفتم خانه ما..

داداشا و آبجيام کلی خوشحال رفتن .. جاتا خالی او شب ساندويچ فيتزا خوردم يعنی فيتزا ها ره پيچيدم لای نون خوردم.جاتا خالی نه پر.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢

تف به ای زندگی

ای تف به ای زندگی که رفاقتايم مثل شاش رفته.

 

>>> ممد تاکسی <<<

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٢

جريمه!

سام علک.ای خبر جديده شنفتن.کدو خبر؟ همو خبری که ای جريمه ها گيرون رفته و بره بعضی کارا جريمه های خفن گذاشتن.ای جور که اينا مگن بک شب جمعه که ما بخم از خانمان تا کوسنگی ره برم ديويس سيصد هزار بايد پيده برم.نه جدی مگم.فرض کنن مو باخام از خاج رِبِه برم کوسنگی.همو اول که گواينامه ندرم بايس ۱۵ هزار ورودی بدم.مو که تنا نمرم.تو قاموس ما اصلا تنا خوری نيس.کم کمش دو تا ترکومن.باز بره او سومی بايس ده پونزه هزار تا جريمه بدم.بعدش ما که کلاه کاسکت نمزرم.اصولن بره ما اف دره.ای سوسول بازيا ماره ای يچه رپبگينيايه.کمش سه نفرم که بايد بره جميعا سی چل تا جريمه بدم.تازه مگه مو وخ درم پشت چراغ قرمز واستم؟بره ايم بايد پونزده هزارتا جريمه بدم.حالا همه اینا به کنار مشه مو از بلوار خاج ربه رد برم بعد بره ای بر و بچ که کنار خيابونن چنتا بوق ده يازده نزنم؟خوب بره ای چنتا بوقم بايد چل پنجاتا پول بدم.مو از يه جايه ديگه سوزوم ميگيره.بره يک تکچرخ ناقابل که اصلا موتور سواری بيدونش صفا ندره بايس ۲۵ هزار تومن جريمه بدم.خوب مو که سوات درست درمون ندرم ولی ای مسعود قرقی که چهار کلاس خانده مگفت سيصد چارصد تومن مره.مگه مو روزی چنتا قالپاق بلن مکنم؟بی انصافا  مدنن پول چنتا قالپاقه؟ حالا ما يا نبايد برم کوسنگی يا اگه بخم برم بايد هر روز صب تا شب قالپاق بلن کنم و با پولش ماهی به بار برم کوسنگی.شما بگن مو چیکار کنم.

***علی قالپاق***

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢

 

ازدواج ممد تاكسي و سيتا ( قسمت آخر ):

خلاصه سرتانه درد ندم. فرداش تو يك پارك قرار گذاشتم و مويم چند دقه قبل از قرار رفتم تو پارك و رفتم به ياد كوسينگي رفتم رو پشتي يكي از اي نيمكتا نشستم و پاهام رم گذاشتم رو خود نيمكت. باد ديوانه ميامد و افتاده بود تو پش موهام و خيلي صحنه ره شاعرانه كرده بود. كاملا احساس مكردم كه هر كي رد مره محو تماشاي پش موهام مره. هموجور كه نشسته بودم يگ دفعه ديدم از دور سيتا دره ميه. اصلا باورم نمرفت. عينهو خواب بود. خلاصه سيتا داشت ميامد كه مو رفتم جلو و خودمه معرفي كردم. ولي نمدنم چيكار رفت كه هم مو ره ديد جيغ زد و غش كرد. داشتم ديونه مرفتم. گفتم سيتا جانم از دست رفت كه رفت. خلاصه پريدم از تو حوض كنار يك مشت آب آوردم زدم تو صورتش كه بهوش آمد اما باز تا مو ره ديد غش كرد. نوشون به همو نوشون كه هفت دفعه هي او غش مكرد و مو آب مياوردم مزدم تو صورتش. تا ايكه تو بار هشتم ديگه از هوش نرفت. فقط ضعف كرد. بعد كه حالش بهتر رفت گفت: ممد آقا چه پش موهايي. من هميشه از وي جي خوشم ميومد بخاطر پش موهاش. عاشقش بودم بخاطر پش موهاش. اما اون اصلا در مقابل عظمت و جاه و جلال پش موهاي شما هيچ حرفي واسه گفتن نداره. من حاضرم با شما ازدواج كنم. اما رامينو چكار كنم؟

نمدنم ولي اصلا باورم نمرفت كه به همي راحتي بله ره گرفتم. مويم بهش گفتم كه تو فرار كن. اويم قبول كرد و قرار شد به داييه بگه ريديفش كنه و الكي قضيه نذر ره پيش بيكيشه. او بچگه هم الكي راه افتاد رفت هند. غافل از اي كه او جايي كه سيتا گفته دستت به مو نمرسه التيمور مشده نه تيرون و هند. مويم با سيتا جانم راه افتادم آمدم مشد. الانم مشدم و درم برنامه عروسي ره ريديف مكنم. گفتم چهار بشكه از بهترين عرقاي درگز ره برفستن.

يك چيزم بگم فكتا بيفته. مو از اي قضيه از خود عروسيم خوشحال ترم. مدنين چيكار رفت؟ مو به عشق واقعيم رسيدم. اي داييه گفت مو با داش جواد يساري رفيقم و متنم بگم بيه عروسيتان. قرار شده داش جواد بيه تو عروسيمان بخنه. ديگه چي مخوام از اي زندگي؟ داش جواد تو عروسي مو؟ نه نمتنم باور كنم. يعني اينا خواب نيست؟

مخيم با شكوه ترين عروسي ره بيگيرم. هفت شب و هفت روز عرق بخورم و داش جواد هم بخانه و بندري برقصم.

حالا اگر شد قضيه برنامه هاي عروسي رم براتان مينويسم.

 

>>> ممد تاکسی >>>

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢

اقدس طلايی وارد ميشود!

 مو اولش بگم مو سلام و ايجور گنده گوزيا بلت نيستم مفهمن پس سلام بی سلام... اسم مو اقدسه بچه محلا بهم مگن اقدس طلايی حال مکنن ... بسکه طلايم... يک پارچه زر... ها هموجور... به هر حال که از او روزی که ای پری جاپونی احمق که مو اصلا از اويم خوشم نميه اينجه ره ول کرد ای علی قالپاق وردشت به مو گفت که ورمدری اينجه منويسی ... مويم چو يک زمانی همی علی قالپاق ره چند چوب پياده کرده بودم و برم کلی فلافل هندی خريده بود بره همو حق نون و نمکايی ره که بايم خوردم نيگرداشتم و آمدم و اينجه بنويسم ... خلاصه که اينجه ما زرت و پرت زياتی ندرم دداش آبجی!!!! ولی بی شوخی وقتی ديدم يکی دو نفر آمدن بره اوه دختره....جاپونی نوشتن بازم بنويس کلی کونسوزيم گرفت حالا بعد مفمن اقدس طلا کيه و همتا از مو مخن که برتا خاطراتمه با ای پسرای اسکول بنويسم ... جاتا خالی و پر نبشه بگن تا بنويسم ... نگنم منويسم.... ها ديگه ... با تويم هو چرا اينجه فش منويسی مگر تو ناموست ندری که اينجه صدا عر عرته بلند مکنی اينجه خانواده رفت و آمد درن ... فهميتی؟ خوب ما فعلا برم از ای دکه سر چاراهی يک زنگی به ای پسر اسکوله بزنم ... دفه بعد برتا همو ره تعريف مکنم

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢

ازدواج ممد تاكسي و سيتا ( قسمت اول ):

يره عمريني كه باورم نمره. از اوروز هي هموجور درم مزنم تو سر و صورتم كه يگ وقت همه اي اتفاقا خواب نبشه. درم از خوشحالي ديونه مرم. شما كه نمدنين چيكار رفته. ولي منتظرتا نمذرم و بهتا مگم. همه چي توموم رفت. بالاخره جواب بله ره از سيتا گيريفتم. اما اگه بپرسين كه چوجوري جواب گيريفتي كلي داستان دره.

هفته قبل ديگه دلم ره به دريا زدم و گفتم هر جور رفته بايد سيتا ره پيدا كنم و لااقل حرف دلم ره بهش بگم. اي بود كه راه افتادم رفتم تيرون. مدنستم كه بايد از راهش وارد برم. بره همي يگ راست رفتم صدا سيمان. اول كه نمذشتن برم تو. اما وختي دستمه كردم تو جيبم و پنجه بوكس ره در آوردم و نشون شا ددم فهميدن كه مو بايد برم تو. بعدم يگ راست رفتم دفتر رئيسشا و گفتم برار نمخوام خونريزي و اي چيزا پيش بيه. مو نوكرتم. اما اگه بخي با ما راه نيي ديگه مجبور مرم تيزي در بيرم و گردنته گوش تا گوش ببرم. اويم كه هول كرده بود گفت كه نه مو باهت همكاري مكنم. مويم گفتم دداش مو هيچي نمخوام. فقط آردس همي داييه رامين ره مخوام ( مدنستم كه اول بايد رسم و رسوم طي بره و با يكي از نزديكاشا صحبت كنم ). اويم اول گفت كه نه و بره ما مسئوليت دره اما بعد كه چاقوي ضامن دارم ره از او يكي جيبم بيرون آوردم و نشونش دادم فهميد كه همچي خيلي هم مسئوليت ندره. دستور داد آردس ره بهم بدن. مويم گيريفتم و راه افتادم در خانشا. سر رايم رفتم كلي گل قشنگ از تو پارك كندم و يگ روزنامه هم پيچيدم جاي دستش و يك پلاستيك فريزر هم روش كشيدم و شد هم عينهو اي دسته گلاي سوسولي كه اي پولدارا مبرن خواستگاري. خلاصه سرتانه درد ندم. رفتم خانه دايي و نشستم به صحبت كردن با داييه. از اونجي كه مدنستم اي بابا استاد دانشگايه و اهل منطق و اي حرفايه مويم گفتم با زبون منطق باهش صحبت كنم. رك و پوس كنده تمام حرفامه بهش زدم. گفتم كه مو از بچگي خودم خرج خانه ره مدادم و مردسه ره ول كردم رفتم دنبال كار كه مادرم نره خانه مردم كهنه بچشانه بوشوره. از اي آدماي بي عرضه و بي غيرت نيستم كه اليكي ول بگردن و مفت بخورن. گفتم كه مو از اي جوونا نيستم كه هر دم عاشق يكي برن مثل همي رامين. مو اگه آمدم خواستگاري سيتا فقط بخاطر اييه كه مدنم رامين لياقت سيتا ره ندره و ممكنه بعدا ولش كنه بره سراغ يكي ديگه. بعد او شروع كرد به صحبت كردن. اول گفت خانه دري؟ گفتم. خانه از خودم كه نه. اما پش موهامه نگا. بعد گفت ماشين مدل بالا چي؟ گفتم يك تاكسي هست كه باهش كار مكنم. مدل بالا نيست اما پش موهام قشنگه. گفت پول چقدر دري؟ گفتم پول خيلي ندرم اما عوضش اي پش موهاره درم كه تو تمام پنش تن و التيمور و تمام محله هاي صفا حاضرن ميلون ميلون بابتش پول بدن تا مو كوتاشا كنم. اصلا اي پش موهاي مو تو مشد اسميه. بره همي مخن مو كوتاشا كنم. چون چشم ديدنشه ندرن. پارسال از بچه هاي قله ساختمون آمده بودن كه مثلا يك پولي بدن تا مو كوتاشا كنم. براشا افت داشت كه بچه هاي اي ور مشد همچي پش موهايي دشته بشن. مويم گفتم دداش اينا فروشي نيست. اي چيزا ره نمشه با پول خيريد. مو به آبروي محلمان خيانت نمكنم.

بعد داييه گفت مهريه و اي حرفا چي متني بدي؟ گفتم به والله همي پش موهامه مهرش مكنم. خلاصه گفت مو باهش صحبت مكنم و خبرشه بهت مدم. مويم قبول كردم و فرداش زنگ زد كه سيتا مخه بيبينت.

پايان قسمت اول.

 >>> ممد تاكسی <<<

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

 

سلام به همه تا هموجور دلم برتا تنگ رفته بود هموجور نمدنن كه چقد خاطرتا برم عزيزه به هر حال موره مبخشن كه يك مدتي نتنستم برتا بنويسم.

راستش ديگه نمخام اينجه بنويسم از همه تا به خاطر همه لطفاتان و همه پي غِماتا ممنونم چون هموجور به مو روحيه مدادن .. همينجه از علي قالپاقي كه خيلي هواي مور داشت تيشكر مكنم فعلا نمتنم يعني وقت ندرم برتا بنويسم … خوب اگر بار گران بودم رفتم… خوداتانه به خداتان مسپرم… بره مو دعا كنن …

دوستتا درم… پري

در كناره جوب مويوم و يك چغك به دي خوشگلي

و مو در اي كناره به تويو عشقت ميانديشيدُم

يادت باشه كه مو هميشه به يادتم

بازم ا گر به سراغ مو آمدي اي جوادجان براي مو يك چند كيلو تخمه جاپوني و چن كيلويم پارچه پيرني وردر بيار

آرزومند آرزوهاي شمايان پري

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

 

ما چگونه ما شديم(قسمت دوم):

هاشم چوجوري دايناسور رفت:

حالا كه بحث اي داش هاشم پيش آمده و همتا در جريان ادام و زنده رفتنش قرار گيريفتن موخام رازي ره كه سالها توي سينه ما بچه محلا مانده بود ره بهتا بگم. خيلي وقتا مردم از مو و بقيه بچه ها مپرسيدن كه چرا به هاشم مگن دايناسور. وقتي كه كسي اي سوال ره مپرسيد همه مان فقط يك لبخند به طرف مزدم و جوابشه نمه دادم.

راستشه بخن هاشم خيلي بچه ي عجيبيه. يعني كلا خيلي كاراي عجيبي متنه بكنه كه هيچكس از پسش بر نميه. مثلا يك بطري 1 ليتري آبليموي گلچكان ره يك نفس سر مكشه!! يا يك بسته بيسكيوت ره با همو كاغذاش و پلاستيكاش موخوره. شايد شما بگن اي كارا شدنيه مويم اصراري ندرم كه هيچكس اي كارا ره نمتنه بكنه. اما يك كاري هاشم متنه بكنه كه عمرا هيچ كدومتا نمتنن انجام بدن. ديدن تو اي سيركا نوشون مدن كه يك نفر نفت موخوره و از دهنش موپاشه بيرون و آتيش مزنه؟ حتما مگن ايم شدنيه. صبر كن دداش بذار مو حرفمه بزنم بعد بوگو. بله داش هاشم ما عرق درگز ره موخورد و از دماغش موپاشيد بيرون و آتيش مزد!!!! مدنم كه همه تا شوكه رفتن. دوباره تكرار مكنم. بله اي داش هاشم ما عرق درگز ره موخورد و مرفستاد تو دماغش و از دماغش موپاشيد بيرون و آتيش مزد. همه تا مدنن كه عرق درگز چي قوتي دره و چقدر موسوزونه. (همينجي بهتا بگم يكي از ريفيقاي ما كه بره كار رفته بود تركيه موگوفت اونجي تو اي كارخانه هاي مشروب سازيشا يك 4 ليتري عرق درگز ره با 220 ليتر آب رقيق مكردن تا مردم بتنن بوخورن) اي تازه يكي از هنراي عجيبش بود. يكي ديگش اي بود كه وقتي جمعه ها با بچه ها مرفتم جاغرق وقتي قيلون ميكيشيد دودشه از گوشاش و دماغو و دهنش همزمان مداد بيرون!!! البته سولاخاي ديگشه ما نمديدم چه بسا از او قسمتا هم متنيسته اي كار ره بكنه!! بگذريم.

ديشب هم اي دانشگا ما سحري مداد اويم چولو گوشت. بره همي به همه بچه ها گفته بودم بين تا با هم يك حالي بكنم. قرار بود ممد تاكسي اول صادق ره ور دره و بعد برن دنبال علي و مسعود. آخرش هم اگه تنيستن برن دنبال اصغر تا هم صادق و اصغر ره آشتي بدن هم اويم بيه اونجه چون اصغر تو مفت خوري خيلي اوستا رفته. بچه ها كه مرسن به دم در انتظامات گير مده و به بچه ها مگه كارت دانشجويي تان كجايه؟ خلاصه بچه ها هر چي به اي ماموره گفتن كه ما دانشجويم و كارتما خانه مان جامانده و اي صبتا قوبول نكرده و راشا نداده. البته مويم وقتي دانشگا قوبول رفتم اي مامورا او اولا به مو گير مدادن كه كارتت كجايه. البته خوشبختانه مو كارت داشتم. فكر كنم اي لباساما يكم تابلو ريفته. مخصوصا او كافشن چرم مسعود و او شال گردني كه علي به پيشانيش مبنده وقتي سوار موتور مره و او شلوار ممد كه هر 5 تا مان توش جا مرم و پول 5 تا شلوار لي از اي مارك معروفا چي مگن؟ آلبرتو اولبرتو ره داده فقط بره پارچه كرپش.مو كه ديدم نيامدن خودم مشغول رفتم به خوردن. جاتا خالي چي حالي داد. چولو گوشت با نوشابه تگرگي. زولبيا هم مدادن كه يكم ريختم تو جيبام كه امشب سر افطار هم بوخورم. فقط يك مشكلي كه پيش آمد اي بود كه كافشنم كيثيف رفت و مجبور شدم بعد از 3 سال بوشورومش. موخاستم بره هميشه نو نگرش درم. قسمت نبود.

**مجيد استند باي**

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

!!!

سلام

مدنم فکتان افتده.خداييش حقم درن...بره چی؟دمه شماره گم.خوتان زدن به او راه.بره همی عسک مو موتورم که گذشتم ای بالا. ای فيلمه ای رفيقمان بادمجان از موگرفته بعدش گذشته ای بالا.خدايی که کارش خيلی درسته...

يک چيز ديگه که ماخاستم بهتان بگم ايه که از وختی ای صادق لوطی زده تو پر ای پری جاپونی پری بد رقم قاط زده و مکه به ما توهين رفته و مو ديگه اينجه نمينويسم و ای حرفا. ما که هر کار کردم نتنستم مخشه بزنم.بيبنم شما متن کاری بکنن.ايگه نتنن جدی جدی پری بی پری...در هر حال ما به چنتا آبجی جواد بره جوادبازارمان نيازمندم.اگه خاستن بين؛حقوق مکفيم مدم...

***علی قالپاق***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

 

 بايد ببخشن كه مو بي مقدمه شُرو مُكُنم! حقيقتش بچه هايي كه مو ره مشناسن مدنن كه اصلا ضد حالو اينا تو كارم نيست. ولي خوب هر چيزيم يك حدي دره ديگه. پررويي هم حد دره  به ابوالفضل. مو بعد از ايكه با او مصيبت از تبعيد فرار كردم آمدم اينجه مي بينم كه اي نمدنم پري چي چي آمده اينجه كه مو عاشق صادقم و از اي چرت و پرتا. اي فاطيم شاكي شده از ما! مگه تو چشمت دنبال اويه!
دِ خوب فاطي جان‎‎‏‎! مو مگه ديوِنه ام چشمم دنبال او باشه.
اولَندِش به آدمايي مثل او نمشه اِتِماد كرد. اي پري نِمْدِنُم چي چي مگه همو نبود كه دو ماه  پيش مگفت عاشق علي قالپاقه؟ خوب حالا چي شد پس؟ اگه راست مگه كه عاشق بوده پس اينا چيه كه نوشته! حتما پس فردا كه يكي پيدا بشه يك خوردو پشت موهاش از مال مو بلند تر باشه باز عاشق او مره.
حالا فرضا اي ره بيخيال شم.  با لهجش چيكار كنم! هر كي او ره با او لهجه ضايع بيبينه كه فك مكنه ...يه. فاطي جان تو فك مكني مو متنم يك عمر او لهجه ضايه ره تحمل كنم؟
اصلا فاطي! تو فِك مُكُني مو مِتِنُم با كسي زندگي كنم كه تو ختم هاشم عاشق مِرِه!؟
نه فاطي! نه! همو اول تو بودي كه با پِلَخْمون نگاهت چُغُك دلِ مو ره زدي. سند پشت موهاي مو به اسم تويه! دل مو اََم جاي پري و زري نيست. خيالت راحت. هر كيم عاشق مو رفته بيخود كِرده.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

در کوسنگی

سام علك

اي دو روز پيش سال وبلاگ ما بود.بره همي با بر وبچ قرار گذاشتم به خاطرش دور هم جمع برم و همه ره به يه ته استكان ناقابل دَوَت كنم.همي شد كه اي بالا بره شما تبليغ زدم كه ورخزن پاشن بين كوسنگي. البت بره اي كه كسي مزاحم كارمان نره گفتم اي مراسمات ره يه روز وسط هفته بزرم كه اونجيم خلوت بشه.ولي مثل اي كه ما رو بد كسايي حساب كرده بودم. يه عده بچه سوسول كه با چس پشه تب مكنن. همي كه هوا يكم سرد رفت همشان دبه كردن و نيامدن. مو ممد تاكسي شب قبلش رفته بودم يك بيس ليتري عرق سگي،هف هش لول تيرياك و بنگ گرفته بودم.او جور كه ما فك مكردم با خودمان گفتم حتمي دويس سيصد نفر مين.مو ره بگو تو او هواي سرد از ذوق اي كه همه جمع مٍرُن از خانمان تا كوسنگي ره تك چرخ رفتم.اويم چي، يه پامه گذٍشته بودم رو زين موتور كه به عمرم ايطوري تك چرخ نرده بودم.فقط از ذوق شمايا.مگن نه اي عكس پايينه نيگا كنن

 

بعد كه رفتم اونجه بعد يه ساعت همش هيفته(17) نفر امده بودن. ولي خوب مايم نامردي نكردم. همه ره ورداشتم بردم سر كوه بيس ليتري عرق به خوردشان دادم.نبودن بيبين چه خبر بود.همه سيا مس رفته بود و كوسنگي ره قرق كرده بودن.هيشكي جرات نمكرد بيه نزديك ما.همه از كوسنگي در رفتن .خدايي خيلي حال كردم. ممد تاكسي تيمپو مزد، مجيد ارگ بادي مزد و مسعود قرقي و صادق لوطي هم ماخاندن...سرت ره انداختي پايين جواب سر بالا ميدي...خسته ام خسته ام....و بزنم به تحته بزنم به تخته رنگ و روت وا شده.... و بقيه دس مزدن و مرقصيدن . .مويم كه بد جور مس رفته بودم مث اي ننه مرده ها يه گوشه نشسته بودم به عشق سيكين گريه مكردم. بعد رقص بچه ها همگي لخ رفتن پريدن تو اي استخل كوسنگي. تا تٍنٍستن به خورد هم آب دٍدَن. بعد رفتم تو يكي از اي قوه خانه ها تيرياك كيشي و قيلون كيشي.و آبگوش خوري خوده ايش يكي از اي وبلاگ نويسا خيلي حال كردم. موگف اسمش مهندس سعيده ولي خوب اصلا خودش گم نكرده بود.همو جور مثل او قيدما با مرام مانده بود.يه كارايي مكرد كه مو به عمرم نديده بودم.اي عكسشه نيگا كنن با دود قيلون چيكار كرده مثل عرق ريختش تو ايستكان...خلاصه نيامدن ولي خيلي خوش گذشت. حالا برتان تجربه رف كه دفه يه ديگه مو گفتم زود وخزن بين....

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

بازگشت هاشم دايناسور:

اول ای خبره داشته باشن.

همی سه شنبه ساعت ۶ بعد ظهر جلوی شير سنگی پارک کوهسنگی(همونجه که پاتوق شب جمعه های مايه) قراره تمام بچه وبلاگ نويس دوره هم جمع بشن.شمايم پاشن بين.دوس درم همتان باشن با هم رفيق برم.به بقيه وبلاگ نويسای مشهديم خبر بدن که پاشن بين که خيلی حال مده.تو وبلاگاتان بينويسن.پس يادتان نره همی سه شنبه ساعت ۶ بعد ظهر جلوی شير سنگی پارک کوهسنگی برو بچ همه جمعن.نوکرتانم.

حالا ای يکی

همي اول اذيتتا نمكنم و خبر خوش زنده بودن هاشم ره مدم.

خدمت براراي گلم عرض كنم كه مو قبل از اي كه هاشم ره اعدام كنن يك روز رفتم ملاقاتش و يواشكي يك تيكه لوله مسي ره بهش دادم و قرار شد تو پش موهاش قايم كنه و درست قبل از اي كه بره اعدام ببرنش او ره بكنه تو گيلوش تا خفه نره. اويم همي كار ره كرد و مويم قرار شد برم قبر بغل دست هاشم ره بخرم و مثل باباي سيتا كه كانال زد مويم تو قبر كانال بذرم و بعدش هاشم ره كه خاك كردن بره تو قبر بغلي تا مو بعد برم درش بيرم. قرارم گذاشتم كه اي نشقه فقط بين خودما بمانه تا يك وخت جايي درز نكنه. خلاصه سرتانه درد ندم همي كار ره كردم. ولي مو كه شب رفتم هاشم ره در بيرم يگ دفعه ديدم نفس نميكيشه و نضبش هم نمزنه. گريم گيريفته بود و داشتم ديونه مرفتم. هاشم ره با بد بختي كيشيدم بيرون. رنگش هم عين گچ رفته بود. مونده بودم چيكار كنم. مو با هاشم خيلي خاطره داشتم. چشمم كه به پش موهاش ميفتاد ديونه مرفتم. هموجور داشتم هق هق مزدم كه يگ دفعه يكي از حرفاي باباي خدا بيامرزم يادم آمد كه مگفت عرق درگز ميت رم زنده مكنه. پريدم رفتم در صندوق عقب ره وا كردم و يك بط عرق درگز در آوردم. مو هميشه عقب ماشينم حتما يك بط عرق درگز درم كه اگه موقعيتي پيش آمد بساطمان كامل بشه. در ماشينم ره وا كردم و هاشم ره كيشيدم تا كنار ماشين و ديكس داش جواد رم گذاشتم و يواش يواش عرق ره ريختم تو گيلوش. هموجور كه مخورد حس مكردم كه انگشتاش درن توكون مخورن و پش موهاش درن رشد مكنن و دره جون ميگيره كه يكهو بلند رفت به بندري رقصيدن. مو هموجو مونده بودم. از خوشحالي داشتم ممردم. هاشم ره بغل كردم. پش موهاشه تو دستم گيريفتم و اشك ميريختم. بعدش هم قرار شد يك مدت از نظرا دور باشم كه آبا از آسياب بيفتن. الان هم هاشم زنده مونده. فقط دكترا مگن چون يك مدت نفسش قطع رفته بوده و نمدنم اسكيجنه، اكسيجنه چيه به كلش نرسيده بايد يگ مدت تحت مراقبت بشه. ولي به همي زودياي كه باز حالش خوب بره و باز تمام پنج تن و التيمور و قله ساختمون ره قرق كنه با تكچخاش فك همه ره بندزه و شاش همه ره بيريزه.

>>> ممد تاکسی <<<

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢

 






سلام حالتا خوبه؟ مويم خوبٌم غمي نيستگ جز اي دلِ صاب مٌردهُ مو….


ها ديگه از او روزي كه هاشم خدا بيامرز ايدام رفتگ محله ما سيا پوشيد همه يك جورايي غصته درن… ممد تاكسي كه ديگه اصلن هواي او پش موهاي خوشگلش ره نده،علي قالپاقي ام كه همش توخودشه ،داداش مويم كه عينهو سگ رفته هي داد مزنه ميتي(مهدي)كوجايي كه هاشمته كشتن،،،ميتي داداش هاشم بود كه دو سال قبل ايدام رفت.خلاصه كه درسته كه وفات هاشم دايناسور همه ره غصته دار كرده ولي با عرض منذرت مو يكي خيلي خوشحالم چون اگه هاشم ايدام نمشد و شب هفتش ما خانه شا نبودم شايد هيچ وخ مو صادق ره نميديدم … ها ديگه صادق لوطي ره موگم كه تازه از زندان آمده بيرون…شب هفت هاشم خدا بيامرز بود مو و فاطي و سيكين و اقدس و بقيه تو اشپزخنه هاشم شا داشتم چاي ميريختم و رد مكردم و در همي اوضاع حواسما به حياط و رفت وآمدايم بود كه چشمتا از اي روزا ببينه كه چشماي مو افتاد به جمال صادق لوطي كه حقا كه اسمش برازنده شه… اقا شما بايد ميديدن كه اي صادق خان چه چشمايي دره هموجور انگار كه تازه مست كرده باشه چشماش قرمزه… كلي م ايترام دره بين بچه محلا.همو يك نيگا كار خودشه كرد و مو عاشق صادق رفتم حالا از او روز همش تو كوچه هستم تا ببينم كي ميه .مخوام بهش بگم صادق خان آقايي خيلي ، مو عاشق او پش موهاي خفنت رفتم … عشق مور قبول كن اوشب اقدس اينا يك چيزايي فهميدن هي مگفتن :پري حواست كوجايه؟مو همينجه ايلام مكنم كه آي ملت مو عاشق صادقم …ساقي امشب مثله هر شب اختيارٌم دستته….


***پری جاپونی***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

اصاب مصابِ تيتر ميتر ندرم

ای روزگار!!! ای روزگار!!! به ابولفضل ای رسمش نيست! بيا و يه کم با مو بساز. مو که کار به کار کسی نداشتم. تو مشد بره خودم زندگی مکردم. دور خلافم خيط کيشيده بودم. مو از اصغر توقیی نداشتم. او از خيلی وخت پيشا از مو کينه داشت. باید همو اول کارشه مساختم. ولی دلم بره زن و بچش سوخت. ولی مجيد ره چی بگم. خودايی از او ديگه بعيد بود.
خوب مو يه زمانی جاهل بودم٬ يه کارايی کردم. ولی مجيد ای رسمش بود که ايجوری مو ره ضايع کردی؟
بعد او چيزايی که گفتی٬ همو فرداش٬ مامورا ريختن تو خانه٬ مو ره بردن کلانتری ۶ ٬ بعدشم که خودت مدنی ديگه. برم ۶ ماه تبعيدی بريدن. او ام اینجه. ای سر مملکت.
خوب مو بدبخت روزگار دردمه به کی بگم؟ از کجاش بگم. از غربت بگم؟ از ای بگم که چقد دلم بره او کوسنگی رفتنا٬ بره او تک چرخ زدنا٬ طربقه رفتنا٬ بره همتا تنگ رفته؟ از ای بگم که ديگه اصلا نمتنم بعد از ای که بابای فاطی دسبنده رو دستام ديد برگردم؟ از ای بگم که دلم بره فاطی قد چغک رفته؟ از کجای غربت برتان بگم؟

ای روزگار لاکردار. بد با ما تا کردی. ولی عب ندره! الآن که هاشم ره ادام کردن دیگه هیچی برم مهم نیست. بالاخره يک روز برمگردم مشهد. او وقته که همه حسابا ره صاف و صوف مکنم. مجيد ره کاريش ندرم. او دوستمه. بی وفا هست ولی دوستش درم! ولی مو اگه از ای تبعيد در بيام٬ به روح همه لوطيای عالم قسم که اصغر ره زنده نمذارم. فقط يک راه دره. اويم ايکه قبل از ای که مو بيام زن و بچشه ورداره از مشد بره. اگه نه ارواح خاک بابام زندش نمذارم.
يک چيزه ديگه هم هست که همين جه ماخوام بگم. همه خوب گوش کنن که بعدا دبه در نيارن. مو بچه ها ره گذاشتم اونجه مواظب بِشن. اگه بفهمم ای مدت کسی زير پای فاطی نشسته يا بهش چپ نيگا کرده خونش پای خودشه. بچه ها مو ره مشناسن. وقتی حرف بزنم پاش هستم. از مو گفتن بود...


***صادق لوطی***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٢

 

انا لله و انا اليه راجعون

هاشم دايناسور اعدام رفت!

امروز بدرِقَم از دست اي اوس كريم شاكيُم.آخه اييَم شد زينديگي؟ راستياتش هاشم چن وقت پيشا موقع تكچرخ زدن حواسش پرت مِره و مزنه به يه پيره مرده ... كلي ديه واسش مِبندن و اي بنده خدايم واس جور كردن خرج بيمارستان مِزنه تو خط ماري جوانان. اييَم بهتا بُگُم كه ماري جوانان يه چيزيه تو مايه هاي پيكان جوانان خودما كه ممد تاكسي بدرِقَم باها حال مُكنه. بچه سوسولام با ماري جوانان خيلي حال مُكُنَن، مِگن از عرقم بيشتر حال مِده ... خلاصتا ايكه هاشم موادِ رِ رِ موقع گرفتن مُخوره كه نتانن پيداشا كِنن و بعدشم سيرابي شيردون مِزنه تو رگ و سوار اتوبوس مِرِه .. ولي از بد شامسي تو ترمينال بهش شك مُكٌنن و ميبرنش بازداشتگا ... او بنده خدايم دل پيچه ميگره و لو مِره ... بعدشم دادگاي واسش اعدام مُبُره ... جون شما همه كاري كِردِم بلكم بِتِنِم نجاتش بِدِم كه نشد ... روز اعدامم هرچي اي علي قالپاق با پِلَخمون زد كه طناب دارش پاره بِره نشد ... مجيد استند بايم نتانست با تفنگ باديش كاري بُكُنه و چيزي كه نباس مِشد شد... حالا ديگه همه بر و بچ رفتن تو خودشا.همه تريپ مشكي مزنن.ممد تاكسي سه روزه كه ماشينشه نشسته و علي از غم او دِره معتاد مِره. از الان تا اطلاع ثانوي تكرچرخ زدن ممنوع رفته.ديگه شرايط روحيم اجزه نمده كه يبشتر از اي حرف بزنم. زت زيات.

 

مسعود قرقي.

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام به همه تا هموجور… حالتا خوبه؟ مو كه هي غمي نيستگ جز فراق چراق از دوري شمايان…

راستش از او روزي كه اي علي قالپاقي ورديشته اي آيدين يا همو هايدي يا آيدي موره گديشته ورِ دل هايدي خودشا هي اي ملت به مو پي غِم مدن كه پري مو مخوامت، پري جيگرته، پري خيلي آقايي، پري الهي ور بپري، پري مو مخوام شورت برُم . هموجور انگار ملت منتظر بودن ايره بگذرن تا از مو خاطر خواني كنن مويم به همه شا جواب مدم.

راستشه بخن يك مدتيه كه دلم مخه در مورده اي سارا دُماغ! دختر همسده اوريمان بره تا بگم اي سارا ره كه مگم خيلي دختر خوبي بود يعني چند وختي مره كه بد رفته بچه محلا برش سوت مزنن هر شب بيرونه خوب او ننه معتادشم نمتنه كاري بكنه خدا بگم باباشه چي كار نكنه كه ننه سارا ره معتاد كرد خودش رفت او دنيا به جهندم! ولي حالا كه داداشش رفته بند ( زندان) سارايم خوب بره خودش كار پيدا كرده هر روز با يكي بيرونه او شب داداشم ديد مو درم با سارا حرف مزنم ورگيشت همچي كتك زدُم كه ديگه به گُه خوردنما راضي رفتم كه چي: اي دختره طياره كيه تو باهاش را ميري؟ مويم مخواستم دهنمه زيپشه وا كنم بگم هموييه كه پنچ دفه با خودت برديش خانه اصغر سگ!!! ولي كي كون دره به داداش عرق خور مو حرف بزنه…

مگفتم اي سارا دُماغ كلي بره خودش پول در ميره همشم بگه بزفروندم برم خيريده … هنوزم نتنستم بفهمم كه بز فروند كيه؟ شما مدنن؟سارا ره قراره با مادرش از محلما بندزن بيرون اولندش كه صابخانه شا مهلت نمته بعدشم كه مردم محل مگن ما ابرو يا ابرو درم( ها جانِِ خودشا) ولي سارا مگه مو همي روزا خودم با بزفروندم مرم تركينه!!! فكر كنم طرفاي تيرانه! رفته يك دست مانتونم بره خودش خريده خردلي خيلي قيشنگه مو مخواستم با مانتونش عسك بندزم از ترس داداشِ سگ مصبم نندختم.سارا امروز فردا رفتنيه ولي مو بش گفتم مواظب خودت باش به مو مگه خيليا مواظبه موين!!! مو كه نفهميدم كيا ؟ فك كنم بزفروندشه مگه… به هر حال دختر خوبيه مو دوستش درم .

راستي به همه تا بگم ما آقا نيستم مو خانومم! اقد نگن داداش خيلي باحال مينويسي! تو دهات شما پري اسمه دختره يا پسر؟؟؟؟

***پری جاپونی***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

يره چی چيزای سيفيدی:

واقعا كه درم ديونه مرم. يره خدويي عجب سينه هاي سفيد و برآمده اي دشتن. چي هيكل و چي هيبتي. عجب تيكه هاي ديونه اي بودن. همچي كه به چشماشان نگا مكردي ديونه مرفتي. الان كه فكرشه مكنم خيلي اعصابم خورد مره. چي پاهاي قشنگ و سفيدي. چي تيپي. واقعا كه تك تك بودن. حالا كه فكرشه مكنم ديونه مرم كه يك همچي چيزاي توپي ره بره چي به همه راحتي از دست دادم. اي تف به اي روزگار كه مو همش تو غفلتم و بعدشم بلانسبت تان هم عين سگ پشيمون مرم. ولي خوب بدي اي روزگارم ايه كه همه چي ره نمشه توش با پول خيريد. لامصب مرتيكه ديونه كيليد كرده بود كه مو اي كفترا ره فقط با كافشن چرمت عوض مكنم نه با پول. مويم كه مدنين. ممد تاكسه و پش مو هاشو تاكسيش و كافشن چرم و تيمپوش. جونم به همينا بنده. مگه متنم پاره تنم ره از خودم جدا كنم. به جون شما نبشه به همي پش موهام كه اگه نبشه مخوام دنيا نبشه قسم كه هنوز قسطاي روزي صد تومنش هم توموم نرفته ولي مو اقدر بهش وابسته رفتم.

>>> ممد تاکسی <<<

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

 

سام علك.بلاخره ماره ول كردن و مايم الان آمدم اينجه. تو اي چن روز اي ريفيقاي مايم اصلا از ما ياد نكردن.اصلا نگفتن ما رفتم حبس.ولي ملالي نيس حالا خودم مي گم چي رفته بود.آقايي كه شما بيشي چن وخ پيشا بود كه يه روز سر بعد ظر بد رقم دلمان بِره سيكين تنگ رفته بود. كلن حالم بدجور گرفته رفته بود. بره همي با خودم گفتم آلان وخت نون گرفتن سيكين ايناي. دختره طفلي بايد خود ورخزه بيه نونوايي نون بيگيره.باباش كه زيمين گير رفته. ننه شم كه صب تا شب تو هتل كار مكنه.ممانه برارش كه اويم بد رقم متاده رفته غيرتشم پش سر تيرياك دود كرده رفته آسمون .بد بخ سيكين خودش بايس پاشه بيه نونوايي. ها مگفتم با خودم گفتم مويم پا مشم مرم نوايي پشت دخل وا مستم سيكين كه آمد هم يه نظر اساسي مندازم بهش سر حال ميام هم متنم صداش بشنفم.بره همي مويم پا شدم رفتم نووايي پشت دخل واستادم.يه ساعت دو ساعت شد سيكين نيامد. عينهو خر عرق كرده بودم.خلاصه اعصاب قاطي پاتي رفته بود كه پا شدم رفتم خانه بيشنيم يه دو تا ته استكان بزنم لااقل بره تو عالم مستي بيخيال سيكين بشم.همو جور كه داشتم مرفتم خانه يه نظر انداختم طرف خانه سيكين اينا بيبينم يه وخ شايد درن با همساده ها دم در سبزي پاك مكنن. تا رومه كردم طرف خانشان يه چيزي رو ديفال ديدم كه خون جولو چشامه گرفت. ديدم رو ديفال خانشان تبليغ محضر ازدواج كردن بي پدر و مادرا مگه از خودشان خوار مادر ندرن مين رو ديفال خانه مردم تبليغ محضر ازدواج مكنن.فك نمكنن كه دختر مردم مخ مخاش بشه بره شوير كنه.اگه سيكين بره زن يكي ديگه بره مو چي خاكي به سر كنم؟آقايي كه شما بيشي يك صوت زدم صادق لوطي و ممدتاكسي و اصغر پلي بوي و مسعود قرقي و مهتي و مجيد استندباي و محموت و جفر و اسمال كله خر آمدن.مخ موره كه بنگ بدجور خراب كرده بره همي به ممد گفتم آدرس اي محضره حفط كنه.بعد ريختم تو ماشين ممد تاكسي رفتم محضر.ديدم صاب محضر ه پيرمره هفتاد هشتاد ساليه كه همي طوري شكلش ناله يه چه برسه به اي كه بيخي بزنشي.با برو بچ محضرشه رختم به هم و در رفتم.خيلي حال داد.اصلا اي كاره نمكردم ممردم.آقا روز بعد سر صب بود كه ديدم در حياط ره مزنن.رفتم دم در ديدم او پير مرده با مامور آمده دم در خانه.ما ره ورداشتن بردن پاسگا. بي وجدانا مو ره از رو پش مويام شناختن.گفته بودم كه پش موياي مو تو كل گاز و سيدي و قله ساختمونو دروه و طلاب و پنجتن و التيمور تكه.ايم بره ما درده سر رف.هر كا كردن بقيه ره لو ندادم.خلاصه ماره بردن حبس گفتن بايد اي بابا رضايت بده.بعد يه چن روز كه ما صفامانه تو زندان كرده بودم يه روز آمدن بهم گفتن آزاد رفتی .بره ايكه يارو رضايت داده.وختي آمدم بيرون فهميدم كه همو بچه ها رفتن رو او پيرمرده تيزي كيشيدن زورش كردن بيه رضايت بده.گفتن اگه رضايت نده قيمه قيمش مكن.اويم عينهو بچه آدم آمده رضايت داده.الام مواينجه پيش شمايم

علی قالپاق

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

 

ما چگونه ما رفتم:

قسمت اول: صادق چوجوري لوطي رفت.

اصلا از ايجور حرف زدن حال نمكنم. چي معني مده آدم وقتي متنه جوادي صبت كنه بيه و ايجور مثل اي بچه سوسولا حرف بزنه. خلاصه تيتراي مطلب در اصل ايجوريه موخام بهتا بگم كه چيجوري ما جواد رفتيم و بازم به قول اي سوسولا بيوگرافي مانه بهتا بگم. موخام از داش صادق مان شرو كنم.

داش صادق ما بچه تلگرده. همو كوچه اي كه سرش بانگ صادرات دره. از بچگي استعدادش از چشماش فواره مزد هموجو. البته لقب اصليش لوطي نبود. يك چيز ديگه اي بود كه الان درست يادم نميه. فكر كنم يك دنه الف هم داشت اما نمدنم كجاش بود. صادق لوطيا بود، نمدنم؟ خلاصه يگ الف داشت. همه چي از اونجي شروع رفت كه اي داش صادق ما با خانوادش دشتن مرفتن تبريز. تو راه نزديكاي قزوين تاير ماشينشا متركه و داش صادق ما ميفته دنبال تاير. اونجي بود كه فهميد تو قزوين هيچ آپاراتيه تايلور ره روي زمين به لاستيك نمندزه و همه شا رو ميز كار مكنن كه يگ وخت خم نرن و براشا مشكلي پيش نيه. بعد اي داداش ما كه آپاراتي دشته ميبينه قيافه داش صادق مايم مثل اونايي ممنه كه تو خطن بهش مگه: بالام جان فچر كنم تو هم اهل عمل باشي. ميخواي بيا بريم پشت يه برنامه اي هست رديفش كن. داش صادق مايم كه خيلي وخت از آخرين تيري كه رفته بود مگذشت و حسابي هوس دختر كرده بود موافقت كرد و با هم رفتن پشت مغازه. و اونجي بود كه ديد او چيزي ره كه نبايد ميديد. ديد طرف دختر نيست ولي يگ بولور تيميزيه كه عين اي كيريستالاي جاپوني برق مزنه. از همو لحظه خطشه عوض كرد. بعدها به مو گفت: هنوزم وقتي به او لامصب فكر مكنم يه جورايي مرم و يك جاهاييم حركت مكنه. بله داش صادق ما ايجوري لو0000طي رفت. فكر كنم جاي او الف همي وسطا بشه. بعدم كه برگشت مشد كم كم با اي داش اصغر ما ريفيق رفت و با هم چي كارا كه نكردن. فعلا هم سر همو قضيه كه اصغر تكخوري كرد روابطشا خراب رفته.

در ضمن مو دانشگاه قبول رفتم و از امسال مويم دانشجويم. حالا موندم با خط 89 برم دانشگاه يا اول 74 ره سوار برم بعد 52 ره. شايدم يگ موتور از سي جي 125 ها كه يگ كاپشن چرمم باهاش مدن گيريفتم.

((( مجيد استند باي )))

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

 

پري اِندادگر!

همي چن روز پيشا بود كه داشتم مرفتم خانه مريم طلا تا پول عرقايي ره كه باباش از داداشم نسيه گرفته بود ازشا بگيرم كه يكدفه يكي صدام زد. ورگشتم عقب سرم نگا كردم ديدم ممد تاكسي خودمايه ( از بستيكه اي پسر نجيب و آقايه همه محل دوستش درن). واستادم بيبينم چي مگه. اول كه حال دداشم و بقيه خانواده ره پرسيد كم كم به شك افتادم: اي خدا آقا ممد، نكنه بره علي قالپاق اتفاقي افتده؟ نكنه باز سر قالپاق كش رفتن گرفتنش؟ گفت نِه آبجي نقل اي حرفا نيست، اگه مشه مخواستم يك كمكي به اي داداشتا بكنن. مويم او رگ شوخيم گل كرد گفتم والله مو كه كميته انداد نيستم. كه ديدم ممد تو اي دنيا نيست. گفت برم يك جاي خلوتي با هم يكم حرف بزنم. مويم چون خيلي اي ممد تاكسي ره قبولش درم ( خدا به ننه باباش ببخشش) قبول كردم. رفتم آبميوه رضا، همونجه كه تو ميدون شهدايه ( مو دفه سيومي بود كه مرفتم اونجه) آب موزاش خيلي خوشمزه يه. مردم بد بد به ما نيگا مكردن. انگاري كه مو و ممد تاكسي خداي نكرده آمده بودم زيد بازي. البت از حق نگذريم او پشت موهايي كه ممد تاكسي دره همه عاشقش مرن. خلاصه كه ممدتاكسي از عشق پاكي كه به سيتا يا همو سينا دره گفتش. بقيشم خودتا مدنن . بعدش به مو گفت كه چون تو از همه دختراي محل جِلب تري تو يك كاري بره مو بكن. مويم قول ددم كه هر كاري خواست براش انجام بدم. راستش به مو گفت يكم همي لهجه مه عوض كنم ومويم قبول كردم ولي سخته ها كه مدل اي دختراي نازنازيه ماماني حرف بزنم ولي تلاشم ره مكنم.از او روز صد دفه مو ره برده مخابراتي زنگ زدم به صدا سيمان. مويم هر چي گفتم مو با سيتا كار درم يارو مگه خانوم بره چي ماره گذيشتي سر كار؟ برو رد كارت. الهي غم عالم بخوره تو سر سينا كه اسمشه عوضي گفته. حالا هر كي متنه يك كمكي به ما بكنه كه اي داش ممد ما دره هلاك مره و تلف مشه مثله يك كفتر كه بي آب و دون مونده…

الهي قرسوسكتان برم.

 

پري جاپوني 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

 

جاتا خالي جمعه با بچه ها رفتم طرفاي جاغرق و او ورا چي حالي داد. يعني برنامشه خودم و مجيد استند باي ريديف كردم و باقي بچه ها هم كلي حال دادن. شب قبلش با بچه ها قرار گذاشتم و رفتم دنبالشا تا هم يك دوري با هم بزنيم و هم قرار فردا ره ريديف كنم. مو بودم و مجيد استند باي و علي قالپاق و مسعود قرقي و هاشم دايناسور و يك بچگه ديگه كه مو تا حا حالا نديده بودمش و از رفقاي مجيد بود و قيافش هم عين شغال مماند و به اويم مگفتن مهتي شغال. مويم ديگه حسابي مرام گذاشتم و كاسبي شب جمعمه ول كردم و گفتم يك شب هزار شب نمره. خلاصه سرتانه درد ندم. هر چي به علي قالپاق گفتم بابا فردا همه مان با همي ماشين بريم گفت الا و بلا كه مو بي موتورم هيچ جا نمرم. آخرشم قرار شد به حرف علي بكنم و مسعود قرقي هم موتورشه بيره و برم.فرداش هم صبح زود راه افتادم و رفتم. دمش گرم علي ديگه همه ره له مرام كرد و بره هر نفري يك بط عرق درگزي آورد كه خدويي يك ليوانش هم آدم ره ديونه مكرد. مو كه نمدنم راست مگفت يا نه ولي مگفت بابت همونا يك كيسه قالپاق دده كه بيشتر هم قالپاق پرشيان بوده. خلاصه دمش گرم. مويم تيمپوم ره ورداشتم و مسعود هم بره هر نفر يك كيلو تخمه جاپوني وردشته بود و مجيد هم موبايل باباي يكي از رفيقاش ره قرض كرده بود كه اونجه اگه دختري چيزي ديد براش كلاس بذره. هاشم هم فقط پشت موهاشه آورده بود و او پسره مهتي شغال هم كه هم هيچي نياورده بود. خلاصه رفتم اونجه و تو راهم چقدر خوش گذشت. چقدر تك چرخ زدم و چي كارايي كردم و چي بوقا زدم. اول كه گفتم برم صفا كنم بعد بره ناهار بريم يكي از اي رستورانا. رفتم بالا و رسيدم جايي كه ديگه هيچكش نبود و همونجه نشستم و عرقا ره زدم و خدويي چيم بود. بعد مو شروع كردم تيمپو زدن و آهنگ پارسال بهار داش عباس ره زدم و مسعود قرقي و علي قالپاق بلند شدن رقصيدن. علي قالپاق همچي مپريد هوا كه مو هموجو مونده بودم. بعدم هاشم بلند شد و شروع كرد. اي هاشم اصلا رقصش خوب نيست چي برسه به اي كه عرق درگز هم خورده بشه. مجيد و او رفيقش و مويم مخواندم كه يك هو ديگه علي ديونه ديونه رفت و وسط او آهنگ شروع كرد بندري رقصيدن. ديگه اصلا آهنگ ره گوش نمداد چون اصلا با او آهنگ نمشد بندري رقصيد. چيكارم مكرد. همچي خودشه ملرزوند كه مو گفتم الان گوشتاي تنش كنده مره ميريزه. اي رفيق مجيد هم كه مثل اي نديد بديدا هي بالا مياورد. فك كنم اولين بار بود عرق مخورد ولي كم هم نمياورد و مگفت عرق درگز به مو نمسازه. بعدم كه ديگه خودم يادم نيست ولي تيمپو ره گذاشتم و خودم هم رفتم هموجور بدون آهنگ با بچه ها رقصيدم. اقدر رقصيدم كه همه مان آخرش افتادم و همونجه خوابيدم. وقتيم كه بيدار رفتم طرفاي بعد از ظهر بود و گفتم ناهار ره بيخيال و برگردم. اي علي گفت مو هنوز به اندازه يك استكان از عرقم مونده اورم همي الان مخورم. مويم گفتم بخور ولي بذار مسعود بيشينه پشت موتورت. اويم قبول كرد و راه افتادم. ولي تا هم خود مشد رو موتور هموجور بي آهنگ بندري مرقصيد كه مردم فكشان افتاده بود كه يره اينا خيلي كارشا درسته. ايم عسكمان. او پيرن قرمزه رم كه ميبينين عليه كه دره مرقصه.

>>> ممد تاكسی <<<

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

عشق ممد تاكسي:

يك چند وقتيه كه يك جورايي رفتم فك كنم عاشق رفتم. اي دل صاب مرده أخرش هم كار دسما داد. اي تف به اي زندگي. خب مو درد دلم ره به كي بگم. اصلا كي گفته مو نمتنم عاشق برم؟ مگه مو چيم از اي بچه سوسولا كمتره كه نتنم عاشق برم. حالا نمدنم چيكار كنم. اصلا از هفته قبل كه فهميدم اي سيتا تمام مال و منالش ره او عموي بي پدرش بالا كيشيده دلم بره اي دختر كباب رفته كه اي دختر كه اوهمه پول و مايه ره از دست داده چيجوري فقط به فكر ايه كه مادرش ره از خانه انداختن بيرون. مو هر جور بشه نمذرم اي فرهاد و فرزاد سوسول اي دختر به اي خوبي و پاكي ره از چنگم در بيرن. مخصوصا كه الان او زينيكه سيمي بود چي بود اويم فهميده اي پول ندره مترسم باهاش بد برخورد كنن دلش بيشكينه. تمام ديشب ره با عالي قالپاق و مسعود قرقي و صادق نشستم 5 بط عرق ره تموم كردم. اونا همش مزدن و مرقصيدن ولي مو تو همو حال خوش مستي هم ناراحت بودم. مو كه اصلا تيمپو زدنم نميامد بره همي به علي گفتم نوار داش جواد ره گذاشت. ولي مدنم كه اويم هم اي پش موهاي ماره بيبينه يك دل نه صد دل عاشقم مره. تعريف از خود نبشه ولي مو هر جا كه مرم مخصوصا طرفاي سجاد و اوجور جاها دخترا هموجور ميخ بهم نگا مكنن كه انگار وي جي ره ديدن. البت يك دفعه يكي از اي بچه سوسلا با تمسخر بهم گفت از كجا خيريدي اي پش موهاته. مويم همونجه همچي زدمش كه فكر كنم ديگه داشت ممرد. حالا مو روم نمره به ننم بگم عاشق رفتم. مدنين يك جورايي بره ما افت دره اي كارا. بره همي مخوام از اي پري جاپوني بخوام برام بره صحبت كنه. چون اي كه خودم برم و اي سوسول بازيا تو مرام ما نيست. اگر نظرش مثبت بود بعد به ننم هم مگم بره خواستگاري و ديگه تموم. فقط ممانه لهجش كه اورم مگم عفت باهاش تمرين كنه كه كامل ياد بگيره. اوناش ديگه كار پري جاپوني نيست بره كه مدنين لهجش شبيه اي تربتيايه. تربت رم كه مدنين. تربتي لا امتي. يك دانه از او عسكامم كه پيرن گل بهي پوشيدم و كنار ماشين واستادم هم مدم به پري تا نشونش بده. پش موهام هم كامل تو عكس معلومه. فك كنم همي عسك ره كه بيبينه ديگه تومومه.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢

 

شاعر ميفرمايت كه اي دوس بذگر با دنده معكوس ... ولي اي يكي دفعه رو همه رقمه شرمنده، كه بايد بُگُم ... يك لاكرداري واس مو پاپوش درس كرده بود اي شد كه يك يه ماهي تهرون اب خنك مُخوردُم .. يك دونه از بروبچز اينجِ از ما ياتي نكرد و كمپوت و سيقاري نفرستاد بماند يه جورايي دل ما رِرَم شكستن ... آخه لاكردارا اين مرامشه؟ .. يكي شب ميشينه بجاي ماهواره ترك يك جاهاي ديگه رو نيا مُكنه و تريپش رو مُكنه مث اونا ميشينه تو ماشين باباش سارا بريدمن گوش ميده .. يكي هم مثل ما ميره تو تريپ ابرام و ماشين ممد تاكسي و يك جوراي ديگه حال ميكنه ... اونوقت به ما ميگن جوات! موفرفري كيثيف خلاف ... هرچي مِخوان مِگن ولي هيچكي به ما نِمِگه نامرد .. نميگه بيمرام ... يادش بخير ما كه اهل اينترت و اي سوسول بازيا نبودِم ولي با علي قالپاق گفتِم كه اينج رِ درست كُنِم بشينِم واسه خودما با بر و بچ حال كُنِم ... حال اي درسته كه وقتي ما نبُدِم اي اصغر نميدنم چي چي ر را بِدِن بياد اينجِ زرت و پرت كنه؟ .. يكي اومده شهرتان گفته فلانه و مو با اي شهر حال نمكنم ... خوب به جهندم كه حال نِمُكنُي .. همي هست كه ميبيني داداش ... ما نِمتِنِم كاريش كنِم كه شما حال كني ... همي .. والسلام ... ولي نه ايكه ايجور تريپي پياده كنين كه ... پس مرام و معرفتان كجا رفته ... اي چند تيريپ آخرتون اصا جوات نبود ... خلاصه كه دل ما رر شكستن ... او از كبري بلنده، ايَم از شماها ...

مسعود قرقی دلشکسته

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

...

سام علک جميعا.
مو همو پري ژاپونی ام كه بودم فقط حالم خيلي بده،،،،،مدنن از او
روز كه اي قالپاق ورگشت به مو گف مو تور نمخوام هموجور
دلم شيكست ولي خوب بعد كه آق داداشم به بهانه پول
عرقايي كه كوفت كرده بود در اصيل به خاطر مو او ره تا
خورد زدش مو دلم يكم جم و جور رفته خوب ايم قيسمت ما
بود.
چند روزي هست كه تو محل ما سرصداي زيادي ورخيسته مگن يك
بيچيگه تخمي تيروني كه خيلي ادعاي دعانويسيش مره به مشد
ما و از همه شا موهومتر به ممد تاكسي كه سرور همه بچه
محلامانه به افتخارش آآآآآآ خيلي فش دده. مو تا جايي كه
مدنم همه بسيج رفتن حالش بگيرن مويم همينجه اعلاميه مكنم
كه :
هوي فلان شده !مادر،….!چيه چته ؟فكر كردي همه مثله توين
كه رو نمك بشاشن ؟
ما مشديا هر چي ندشته بشم مرام و معرفتي درم كه هيچ جا
يافتش نمكني.مفهمي؟تو اگه يك ذره تو او انتهاي روده آخرت
غيرت دشتي كه الان اي چيزا ره پشت سر مشديا نمگفتي در
ضمن اقد تيران تيران نكن تو معلوم نست كه از كدون ده
كوره اي ورخيستي آمدي مشد بعد هي مگي مو شبا قهوهگي
مخورم بدبخت تو جز همي زهرماريا چيزي نمتني بخوري چون كه
گفتم كه تو آخر روده آرت هيچي جز…نداري .
از اي به بعدشم حرف زيادي موقوف .فهميدي.
چاكر علي آقام هستم.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

اصغر پلی بوي

همی اول بهتا بگم قرار بود ای متن زير ره بذرم اينجه ولی چون ای يره گوگولی مگوليه بد رقم پيشيمون کرده ديگه نمذرم!!! خودتا بخوانن بيبينن اگه ای ره مذشتم چقدر ضايع مرفت ای بدبخت. چه کنم ديگه تو مرام ما نيست که ضعيف کشی کنم. کلا نه مو که تو مرام کل جواتای مشهد نيست که آبروی ناموس مردم ره ببرن.

-----

سام علك بلويژه به شما آقا پسراي خوشگل. شما حتمي تا حالا اسم موره شنفتن. مو از اسمياي مشهدم. بهم مگن اصغر پلي بوي. البت اي لقب ما خارجيگينيه ولي خوب چيزه مشتي ايه كه اي بچه سوسولا خوب ازم حساب مبرن. امروز اعصابم قاطيه قاطيه. بضي وختا آدم يک چيزایي از رفيقاش ميبينه كه از غريبه ها توقو(توقع!!!) ندره .وختی شنفتم هفتا سولاخم سوخت.ممد تاكسي به او ته استكانايي كه با هم مزدم قسم كه ازت توقو ندشتم. صادق تو ديگه چرا؟ تويي كه هر شب جمه با ما سر يه بساط بودي ديگه چرا؟ به او سيگاري بنگايي كه با هم مزدم از تو توقو ندشتم. خدايي آدم همه جاش موسوزه. شما كه تنها خور نبودن؟ شما كه مدنن مو كف بچه تيرونيم اويم از مدل پر روش، چرا اي كار با مو كردن؟ يه تيكه به اي باحالي،جيگر،ماماني، ملس و مو قشنگ كه تو خانه های عفاف لوسجلس هم پيدا نمره با پاي خودش بيه مِشَد، با پاي خودش بيه تو غرفه مشهديا، سوار تاكسي ممد تاكسي بره او وَخ اصغر پلي بوي بي نصيب بمنه! حالا بدتر ايكه ممد تاكسي و صادق لوطي ورش مدارن مبرنش خانه هاشم دايناسور كه خالي بوده. سه نفري خوب آدم سوزش ميگيره. البت يه جواريي خدا رم شكر مكنم كه مو بينصب موندم. آخه الان ممد و صادق به گوه خوردنشان راضي رفتن. نگو اي بابا خودش اسميه ايكار بود. تو مشهد اي سه تا آخرين نفرايي بودن كه تير اي بابا را رفتن. الان ممد و صادق سوزاك گرفتن و يكسره تو راي دست به آبند. تازه ايجورايي كه مگن اي بابا ايذي بود! بره همي ممدو صادق فردا وقته آزمايش درن. خدا كنه ايطوري نبشه كه اي دوتا بد بخ مرن. ولي تا مو اي آق پسر جيگر گير نيرم ول كن نيستم

 

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

غولي

به جون خودم نباشه به جون شما همچی قاطم که نگو. بعضيا از راست اعصاب آدم ره می ريزن به هم هموجوووور!
قضيه ايه که چند روز پيشا ما با ماشين ممد تاکسيمان رفته بودم بيرون يک دوری بزنم. ولی طلاب و پنرا ديگه حال نمداد. يک جورايی تکراری رفته بود ديگه. مو ام به ممد گفتم ممد مگه ما چيمان از ای بچه سوسولا کمتره؟؟؟ بيا ما ام برم بلوار سجاد عشق و حال. اول که ممد قبول نمکرد. مگفت بره ما افت دره برم اونجه. ولی وقتی ديد مو دلم مخه خوب قبول کرد که برم.
هم تو سجاد که رفتم دیگه اووشت از در و دیوار هموووجور می ریخت. خودايی اوووشتای خوبی هم اونجه بود. مو يک کمی ناراحت شدم چون غيرتم نمذاشت که ای چيزا ره بيبينم ولی خوب داشتم يک جورايی هم مشدم. تا ايکه ممدمان ترمز کرد جلو يک دختره که سوارش کنه. مو ر ميگی هم چشمم که به دختره افتاد فکم افتاد. يره ای طفلک حواسش نبود روسريش افتاده بود. مو هم بهش گفتم که آبجی روسریت افتاده! که یکدفعه دیدم سرخ شد و بعدشم سفید شد و چند تا رنگ دیگه هم شد. از آخرشم سیا شد و برگشت به ما گفت: «آقا من که دختر نیستم و ...» اسمشم بهمان گفت که از بس تخمی بود يادم نمانده. نمدنم غولی بود يا چی! بعد مو و ممد تازه فهميدم که ای حتما از ای آدم فضاييايه که تو او فيلمه نشون مداد. ممدم سه سوت سوارش کرد رسوندش. خودايی تو ماشينم که بود يک خالييايی مبست که سقف ماشين داشت سوراخ مشد. يک کم ديگه بهش رو مدادم مگفت مو خاتميم. موقع پیاده شدنم ممد ازش پول نگرفت که وقتی دوباره رفت تو فضا اونجه بره بقيه از مرام جواتای مشدی بگه.(خودايی حال کنن مرامه)
ولی از راست چی آدمای نامردی تو ای دنيا پيدا مره! ديروز داداش هاشم دايناسور که بره خودش دره مهندس مره آمد بهم گفت ای يارو رفته تو نمدنم چی(به نظرم گلاب مگفت) نوشته که تو مشهد هر کی گوسفند داشته فروخته تاکسی خريده. حتما منظورش داش ممد ما بوده ديگه. اووووی! غول بيابونی!!!! نمک مخوری نمکدون رم موخوری؟ شانس بياری مو ديگه تو ر نبينم. ابولفضي سه سوت زارت و زورتته به هم می کيشم. مادر ننه تو تشکر کردن بهت ياد ندادن؟؟؟ سوسول او موقعی که تو به آب پرتغال مو گفتی آب ذوالفقار ای داش ممد ما تو کار ريس و دستی بوده. حيف که اينجه خانواده رفت و آمد دره اگه نه مو مدنستم با تو!!!
ايم عکسشه! جواتای مشهدی توجه کنن که ای ره هر جا دیدن همونجه با تیزی خذمتش برسن!

با تشکر! صادق لوطی.

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢

بکن يره!

خواهر و مادرميبنن چي رفته؟ نه جون ما ديدي چي رفته. خدايي قاطيم ها. اصلن اعصاب معصاب ندرم. دختره چشم سفيد واستاده جلو مو زل زده چشمام مگه مو عاشق تو رفتم. دختركه كولينه شرمي نه حيايي. عينهو اي فيلما رفته بود كه اي ممد رضا باغچه بازي مكنه. خدايي حيف مال اي حرفا نبود وَگَنه عفته منداختم به جونش حاليش كنه اينجه آمريكان نيست كه اي حرفا ره مزنه. دختره اسمش پري ژاپونيه آمده بره ما كلاس مذازه مگه اسم مو ماتيك، ماتيكا ها يادم آمد آتيكايه.فك كردي اسمته بزاري آتيكا متني خودته تو دل مو جا كني؟تو اسمت آتيكا كه هيچي بهروز وثوقم بزاري بره ما توفيري نمكنه همو پري ژاپوني دله دزدي.فك كردي مو مث اي بچه رپيگيني هايم كه هر روز دست يكي ره بگريم دور خيابونا چرخ بزنم. بعدم عين تفاله ناس پرتش كنم يه گوشه؟ فك كردي تو اولين دختري كه عاشق اي موياي دم كفتري ما رفته؟تو خيابون که را مرم همه دخترا همچی چپ چپ نگام مکنن. فك كردي اي مويام پشم بزه كه هركي بيه خاطر خواش بشه؟ ولي خدايي تو خيلي دريده اي. تا حالا هيچ كدومشان ك..ن نكردن بين بهم بگن كه موره مخن. فك كردي.حالا فك كردي چون او برارت چن بط عرق سگي نسيه به مو داده متني موره تور بزني. به او برارتم بگو بيه پولشه بيگيره.فك كردي دل مو كارونسراي كه يكي بره يكي بيه. آبجي كولن خوندي! ميخي يه چيزي بگم خيال تو تموم دختراي اي شهره كه عاشق مويم تخ كنم؟همتان گوشاتان وا كنن.مو هم موقعي كه دل لامصبومه به عشق سكين وا دادم رفتم پنراه دادم پشتم ايره خالكوبي كردن: سكين عشق مو. كنارشم عسك ليلي مجنون كشيدن. پس فكره موره از سرتان بيرون كنن. خوش ندرم ديگه از اي حرفا بشنفم.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

مو عاشق علی قالپاقم!

 سلام به همه تا هموجور.راستش مو از او روزي كه سوار تاكسي آقاي ممد تاكسي شدم همو روز كه علي قالپاقم باهاش بود يك دل نه يه هوا دل به علي قالپاق ددم مدنم كه او سكين ر مخه ولي گناي اي دل بي صاحاب مو چيه مو كه كف كُوشام رِ بو نكرده بودم كه او و سكين هم ره مخن حالام مو نمدنم يك آدم باحال بيه مشكول مار حل كنه خدا ايشالا برش جبران مكنه آقا شمام اگه اور ميديدن هموجور عاشقش مشدن والله چي بگم ما ماندم و اي دل صاب مردم كه هر روز عاشق يكي مره ولي نمدنم چا هيچكي عاشق مو نمره!!!!!؟تازه به اي مساله رسيدم كه چون مو سواد دِرم يني تا سيكل رِ خواندم كسي عاشق مو نمِره خو مدنن حق دِرن او دختر همسِده ما دختر ننه جِلال همو كه تا كُلاس پنج درس رِفته بود تا به حال ده دِفه از خِنه شوَرش قَر كِردِ اَمده خنه باباش خوب حتمني بره مو فكر مكنن مو روز اولي دويمي از شورم تلاق مخام ولي خوب مو فلني تو كف علي قالپاقم . خودييش مو نمتنم از تو چش روشني كنم مو ره ببخش ولي دوستِت دِرُم.داش يادم مرفت ای ره بتان بگم.ديروز كه رفتٌم  طِرف خِنهُ ننه اكبر همو كه پشت خنه آبجي جاري دختر داييم ميشينن،تو راه يَك بِچيگه پررويی به مو گير دِده بود هي مٌگفت:مخوامت طِلا،جيگرِته،كوجی ميري با هم برم؟ اصلا مور بگي دلم هموجور اٌفتيده بود پايين كه نبادا او داداشِ سگ مصبِ عرق خورم مور ببينه بعد مور مٌكشه. خولصه كه يك جوري دس به سرش كردم با فٌش و … حالا رسيدم به هموجه كه مخواسٌم شامس كِچل ما اينا خنه شا نيستن مام مجبوري نشيستٌم رو همو زينه درِ خنه شا كه يك دفه ديدم اي واي داماد خاله ما دره از اونجي رَد مِره مويم زود شينگِ چادر مه انداختم رو صورتم كه رد بره،ولی مرتيكه همچي حرفايي زد و رد رفت كه مو آب شدم رفتم تو زمين.حالا واسته به خاله جانم بگمٌ بعد مفهمي كه مام غيرت دِرِم. آقا سرتا درد نيارم (نيرم)مو تا شيش بجه بعدازظهري اونجه نيشيستم و خبري از اينا نرفت . بعد كه امدم خنه ما فهميدم اكبر شار زندان كِردن اونايم فاميلي رِفتن ملاقاتي حيف كه دير فهميدم وگرنه حتمني به همي بهانه يك سرم مرفتم طرف خنه علي اينا شايدم طرف خنه ممد تاكسي بودن.به هر حال مهر علي تو اي دل ما گير كرده بازم نمشه.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

 

ماجراي ممد تاكسي و نمايشگاه: ( قسمت دوم )

مو ديگه هيچي نفهميدم تا ايكه رسيدم در نمايشگاه. اقدر تو فكر رفته بودم كه اصلا نفهميدم ايناره چوجور رسوندم اونجه. همي كه رسيدم دم در يك دفعه ديدم يكي از بچه سوسولا برگشت به يكي از اي دخترايي كه تو ماشينم بودن يك تيكه اي انداخت كه مو خجالت ميكيشم بگم ولي خيلي ناجور بود. علي كه داشت ديونه مرفت. يكهو دره وا كرد پريد يقه يرگه ره گيريفت و مخواست همونجه خفش كنه. بعد مو پريدم رو علي كه تو ولش كن اي ماشين مو بوده و خودم بايد بهشا حالي كنم كه با كي طرفن و ما غيرت دريم و مسافر هم مثل ناموس مايه و از حرفا. پنجه بوكس ره از جيبم درآوردم و دو تا زدم تو جفت بازوهاش و بعدم يك لقت تو اونجش كه ديگه هيچ غلطي نتنه بكنه و بعدش هم زنجيرمه درآوردم پيچيدم دور گردنش و به علي يم گفتم بلندش كنه و بعد بردمش پلوي دخترا و زنجير ره كشيدم كه يك كم سرخ رفت و بعد بهش گفتم از خانوما معذرت خواهي كن و بوگو ... خوردم. اويم همچي ترسيده بود و همچي زده بودمش كه سريع گفت و مويم كه ولش كردم هم عينهو چغك پريد و فرار كرد. بعد مويم كه سرمه بلند كردم و به يكيشان گفتم كه آبجي اينجه امنيت ندره مو خودم بايد برسنمتا تا هر جا كه ميخين برن. اويم گفت كه نه لازم نيست و ممنون و نه ما خودما مرم و تا همنجش هم خيلي زحمتتا دادم و ديگه خودما مرم و از حرفا كه مو گفتم نه آبجي مو تا خودم شما ره نرسنم دلم آروم نميگيره. بعدشم گفتم علي مواظبشا باش تا مو برم بليط بگيرم كه باز او يكي كه خوش بر و رو تر بود گفت نه ما كارت درم و بليط نمخه. مويم با خودم گفتم چي بيتر كه مجانيم مرم و با هم راه افتادم رفتم تو فقط مو از قبلش به علي گفتم او از جلو را بره و مو از عقب كه اگر كسي هم خواست نطق بيكيشه و چپ نگا كنه همونجه نفسشه ببرم و بعدشم به اي دليل گفتم علي از جلو را بره كه مدنستم جنبشه ندره و ممكنه كار دستما بده.

تو كه رفتم از همو اول گفتن برم پلو او وگلاب نويسا و ما هم رفتم و كفما بريد كه اينا چوجور دعا نويساين كه اقدر سوسولن و ايجور لباس پوشيدن و اقدرم ترگل ورگلن. اتاقشانم همه ره كيسه گوني كيشيده بودن و اقدر بد جور درست كرده بودن كه حالما بهم خورد. فقط دمشا گرم كه يكيشان بود كه سيا بود و ريشو و يك كم از خودما بود و پش مويي و تشكيلاتي و رفت آهنگ داش جواد ره گذاشت و حيف كه نمشد وگرنه ته استكان رم زده بودم و همچي دلم مخواست برم وسط سير بندري برقصم و اگرم مشد يك تيمپو هم مدادن كه دو دستي مزدم. علي هم كه باهامان بود و ديگه بساطما جور جور بود ولي حيف كه مترسيدم اگه اي كار ره بكنم گير بدن. يكيشان هم بود كه كربات زده بود و قيافش بر عكس دماغش به مهندسا مماند و يكي ديگه هم يك پسره خوردويي بود كه عينك زده بود و يك آن به يكي از اي دخترا چپ نگا كرد كه باز مخواستم همونجه برم حسابشه بذرم كف دستش كه با خودم گفتم ولش كن بچه كه زدن ندره. مخلص كلوم ايكه بردمشان دم اتاق و گفتن ما مخيم برم و حسابتانه بگن بدم كه برن. مويم گفتم قابل ندره و خيلي اصرار كردن و بعدم هزار چوق پيادشا كردم و با علي راه افتادم برم كه علي گفت حالا كه تا اينجه آمدم بذار بساط چهارشنبه سوري ره از الان ريديف كنم و بيا از اي كاغذا كه مدن جمع كنم و رفتم هر جا كاغذ مدادن از هر كودو چهار تا گرفتم و موقعي كه مخواستم برم بيرون همي هوا كاغذ جمع رفته بود. بعدم كه آمديم بيرون ديدم علي ميخ رفته به يك سمند و مگه بيا اي كاغذا ره بذار صندوق عقب كه مو كار درم. مويم تا رفتم اونا ره بذرم و برگردم ديدم علي چسبيده عقب يك سمند و دره آرمشه مكنه و دمش هم گرم كه اقدر سريع و بي سر صدا كند كه مو هموجو مونده بودم كه اين بدون چاقو و فقط با يكي كيلي چوجوري به اي سرعت كند اوره. بعدشم به مو گفت داش ممد برو كه اينجه بهشت مويه و نگا چقدر قالپاق و چقدر سمند و چي كاسبي بوده بره ما اينجه و ما نمدنستم. فقط شب بيا دنبالم كه اينا ره بذرم صندوق عقب كه ببرم. ايم عسك داش علي كه خودويي كارش درسته.

 

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢

 

ممد تاکسی و ماجرای نمايشگاه: (قسمت اول)

ديروز بعد از ظهر طرفاي ساعت دو علي قالپاق آمد خانمان گفت امروز ره حال كردم با تو بيام مسافر كشي. مو هم كه مدنين خراب رفيقم و از حرفا كه اي بچه سوسولا مزنن كه ان مرام و از اي چيزا. گفتم نوكر داش علي هم هستم و بعدشم نفري يك ته استكان زدم و مو همو جورابام ره كه همرنگ تاكسيم بود و دو هفته پيش عفت كماندو بره تولدم آورده بود پام كردم. نمدنم ولي وقتي اي جوراباره مپوشم بهتر رانندگي مكنم. ولي حيف كه هنوز دو هفته نرفته يك بويي گيرفته كه تا موقعي كه مخوام كفشامه پام كنم خودمم مجبور مشم دماغمه بگيرم. حيفم ميه بشورمشان. مترسم رنگشان بره. خلاصه سرتانه درد ندم باعلي راه افتادم و به علي گفتم بيه بغل دست خودم كنار در بشينه كه از كاسبي هم نيفتم و كامل مسافر بزنم. فقط بهش گفتم هواي ترمز دستي ره دشته بشه كه اگر يك وقت لازم شد بیكيشه. چون مو ديگه دستمه اگه مخواستم به ترمز دستي برسنم ديگه اوضا خيلي خيط مرفت و علي رم كه مدنين خيلي غيرتيه.

هموجور كه داشتم مرفتم يك هو ديدم دو تا اووشت اساس از همينايي كه بهشان مگن زيد كنار خيابون وايساده بودن و منتظر تاكسي بودن. علي گفت داش ممد برو كه اينا خوراك خودماين. مو هم گفتم حرف حرف داش عليه و بهش گفتم بيكيش ترمز دسته ره. اوهم همچي كيشيد كه فكر كنم آسفالت پشت لاستيكا جمع رفت. اونايم سوار رفتن ولي نمدنم چرا وقتي علي ره ديدن كه كنار مو نشسته چپ چپ نگاه كردن. آخ كه چيم بودن لامسبا. هم عينهو تايتانيك. مو كه ديگه داشتم ديونه مرفتم. او ته استكان هم يواش يواش داش كار خودشه مكرد. يك احساسايي مكردم و يك فكرايي تو كلم ميامد كه الان خجالت ميكيشم بگم. بعدش هم مترسم عفت بخوانه آبروم بره. يك ادكلني زده بودن كه مو حاضر نيستم يك دانشه با صد تا گلاب نادر عوض كنم. گفتم كجا مرن؟ گفتن دربستي برو نمايشگاه بين المللي. مو هم گازشه گرفتم و راه افتادم. علي ديگه نمتنست خودشه نگه دره و گفت. ببخشيد شما اونجه اتاق درن؟ بعد او يكيشان كه ماتيك صورتي زده بود و از او يكي ديگه خوشگل تر بود گفت نه ما ندرم ولي دوستامان درن و ماره دعوت كردن. نمدنم يك چيزاي ديگه هم گفت. گفت دوستامان گلاب مينويسن... وگلاب مينويسن... همچي چيزايي. فكر كنم دوستاشان از اي دعا نويساين. اينايم از اي دعاهاي جديد بشه. ديگه داشتم ديونه مرفتم كه اي دخترا با اي بر و رو دنبال دعانويسم هستن و بيبين با اي خوشگلي چقدر هم پاكن.

بعد با خودم گفتم اي دخترا از اي جديداين بره همي سي دي جديد جواد يسار ره كه همي تازگيا رو ديسك خوانده گذاشتم تو ضبط و صداشم بلند كردم و خدا ويكيل چيكارم مكنه اي داش جواد. مو كه قبولش درم خدايي.

اينا ره تا همينجه دشته بشن تا قسمت دوم رم بينويسم. الان او كانال سيتا شرو رفته مخوام نگا كنم. ايم بد چيزي نيست ولي حيف كه مو از اي لهجش بدم ميه.

 ***ممد تاكسي***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢

 

کبوتر بچه بودم مادرم مرد .... مرا بر دايه دادند دايه  هم مرد!

ای روزگار ای روزگار لاکردار هــــــی ... مام يه زمونی واس خودمون دل داشتيم ، پشت مويی و ته استکانی و تک چرخی و کبری بلنده ای و ... آه! نمدنم از کی شاکی باشم. از دست ای روزگار يا از دست اوس کريم. جون شما خيلی بد با ما تا کرده. نفص عمرمون که پشت ميله ها تلفت شد باقيش هم نه به دنيامون رسيد نه به آخرتمون.آخه اين رسمشه؟ صب تا شوم سگ دو ميزنيم که شکم صاب مرده رو سر کنيم.ديگه نه وقت عشق و عاشقی واسمون مونده و نه وقت کوسنگی رفتنی، دلمون به ای خوش بود که زير پر و بال ابجی و داآشمون ر گرفتيم و اونا احترام ما رِ رِ دِرَن اما ذهی خيالات وادی ... آق داآشمون رفته خاسگاری سکين ... انگار که ما شاتون سگ دست ماشين ممد تاکسيم اين وسط.نه احتروم سنی نه هيچی، ای بابا حق داره خوب.واس خوطر ما که نمتونه تا آخر بی اهل و عيال بمونه که ... ای بابا دلم شکسته جون شما اما خوب بذگريم ...

 به قول اوسامون: بر ما گذشت نيک و بد اما روزگار ... فکری به حال خويش کن، اين روزگار نيست.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢

عشق من...

سام علكم.خدايي از چن وق قبل كه اون نوشته ها سكين خوندم از اي رو به اي رو شدم. اي دختر چقد با معرفته. تو اي مملك ما كه دخترها هفتاد رقم رنگ و روغن مزنن تا خودشان بند پسراي مردم كنن،اوقت يه خانم پيدا مره مث سكين كه واسه ايكه هواي ماره دره محل ماره نمده.ببين سكين جان اولندش كه تو محل بدي محل ندي نيگا كني نيگا نكني جات رو سر مايه.بعدشم مو از تو چي ماخام؟ به قول معين كه همو اهنك باحاله كفتر كاكل به سره ماخانه: مو از اي دنيا چي ماخام؟ دو صندلي چوبي.دوتايم بسه.اويم واسه اي كه ما دو نفر بيشتر نيستم(البت تا يه سال ديگه،اگه خدا بخه هر سال يه پسر برم ميري .مخام ده تا داداش بشن كه عصاي پيري مو و پشت پنا هم باشن) اويم فقط شباي جمعه روش ميشينم آب دغ خيال مخرم .مگه نشنفتي بعدشو كه گفته مو از اي دنيا چي ماخام يه وجب زمين خالي.خوب ننه مو گفته يكي از اتاقهاي 9 متري خانه ره مده به ما.فك كنم يه عالمه وجبه. تا بچه پنجممان بسمانه. تو متني فكرش بكني؟ مو ديگه او موقع قالپاق دزدي ره مزارم كنار. بره آدم متحل اف دره. يه فكرايي كردم.مخام بزنم تو كار آرم پجو و صمد. هم گرون تره و بِيتَر مِخِرن ، هم دست و پا گير نيس.بعد صبحا كه مو از سر كار ميام تو برم آفتابه و لگن مياري مو توش دستام موشورم بعد ميگيرم ماخابم تا ظهر.ظهر ناهاره با ننه و آق داداش مسعود و كبري بلنده و آبجي عفت تو باهار خواب مخرم بعد عصر تو هندوانه قاش مكني برم مياري. مو يه نيگا بهت مندازم مگم دستت طلا ونيگا زندگي چقد قيشنگه؟ ميبيني چقد باحاله؟ پس الكي قصه نخور.هفته ديگه نه چون سال آقامانه هفته بعدشم نه چون قراره با بچه برم كوسنگي هفته بعدش جمه ميام خواستگاريت. همي موتور هندا كه از دار دنيا درم رو هم مهرت مكنم. بعله ره بگي ها...

مو از تو هيچي نمخام به جز خودت و او روسري گليت.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢

 

سلام دوستان عزيز. اخيرا از شما دوستان ايميلها و پيامهاي دريافت كرده ايم كه نشانه از وجود سوءظن نسبت به نويسندگان جواد بازار يا سوءتفاهم بين ما و شماست. بعضي از دوستان گفته ‌اند كه در نوشته هاي ما توهين به عده از افراد ميشود. بايد خاطر نشان كنم كه اگر توجه به فرماييد شخصيتهاي اصلي اين وبلاگ يا دزد هستند يا خلافكار! و فكر نمي‌كنيم اينجا شخصيتي غير از يك دزد و خلافكار با زبان طنز مطرح شده باشد.در مورد مطلب آخر هم بايد ذكر كنم در اين مطلب يك حقيقت اجتماعي بيان شده بود و نه توهين و آن هم اين بود كه بسياري از افراد اين جامعه به علت عدم تواناي در پرداخت هزينه هاي جهزيه و عروسي قادر به ازدواج نيستند. اميدواريم كه سوء تفاهمات بر طرف شده باشد.در پايان يادآوري مي‌كنم كه مدتي است وبلاگ جواد بازار به طوري عمومي در آمده است. كساني كه مايل به همكاري هستند ميتوانند مطالب خود را براي ما ايميل كنند تا در وبلاگ قرار داده شود.منتظر همكاري همه شما دوستان هستيم.

تيم نويسندگان جواد بازار

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢

مو سکين سيا يه عاله قصه درم!

 سام علك.اسم مو سكينه ولي خوب از وقتي يادم ميه سِكين سيا صِدام كردن. علي قالپاق خيلي مو ره  تحويل ميگيره.خدا نكنه مو ره كنار خيابون ميبينه امكان ندره كمتر از 400 مت با موتور تك چرخ بزنه حالا مٍخه يه پش بشه يا سه پشته. اگه هم پياده بشه مثل سايه دنبالم را ميفته. خلاصه مخه يه جورايي جلو توجه كنه .ولي مويم برش سنگين مزنم نه كه بخام مث اي دختر سوسولا كلاس بذارم ها نه،مو خودم علي ره خيلي دوس درم مدنم ام بچه خوبيه از اي ماشين سيستُم بالاها يه جفت قالپاقشه اي علي آقا ور دره به كجاي صاحاباشان بر مخره؟ ولي خب مو چه كنم كه حالا حالا نمتنم به علي جواب بدم.آخه مشكلاتم كه يكي دو تا نيس.يه دختري كه نه ننه داره نه بابا چيطوري مخه عروس بشه آخ مو از كجا جهاز بيارم؟ مو حتي دو تا فكو فاميل ندرم كه بِيَن تو عروسي.باباي مويم كه تك بچه بود و شاگرد شوفر رفته بود.تو خط افغانستان كار مِكِرد.ننه مان هم كه به خاطر ايكه با بابامان عروسي كرده بود از خانه انداختنش بيرون. يه سال وسط سوز و سرماي زمستون بود كه خبر آوردن قاچاقچيا ماشين بابامانه زدن و از بابامان فقط چاقوش مانده كه اويم الان دسته مويه .ننه مايم همو موقع ها بود كه مخاست شكم دومش بزايه كه اي خبر شنفت. طفلي هم خودش تلف شد و هم بچه اش..مو ماندم و يه ننه بزرگ پير و 7 هزار تومن حقوق بازنشستگيه بابا بزرگمانو يه دنيا غم و قصه.نمدنم از كجاش برتان بگم از زمستونايي كه شباش تو خانه بي چراغ نفتي مخابم، روزاش كه بايد كنار خيابون واسه فروختن دو تا سيخ كباب سگ لرزه مزدم.باز تابستونامان بهتره .اقلندش به جاي سگ لرزه زن عينهو خر تب مكنم. تابستئنا كه زوار ميه كارم چاقو و فرفرك فروشيه.ولي با همه اي حرفا خدا ره شكر مكنم كه يكي هست كه واقعا دوسم دره.ايشالله يه روزي بشه روم بشه بهش سلام كنم بگم دوسش درم...

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢

چه خبر از عروسی هاشم...

جاتان خالي ديشب عروسي هاشم دايناسور بود.همه بر و بچز عشق جمع بودن. مو، آق داداش مسعود قرقي،ممد تاكسي،مجيد دايناسور،كاظم كله و…چنتا موتور هم قرض كرده بودم بِرِه آخر شب،چن بط عرق سگي ام بِرِه صفاش.بلاخره آق داداش مسعود قرقي آخرش كفش ورني هاشه با كت و شلوار و پيرن سبزش برش كرد.يه كربات قرمز پهن هم كه از بچه ها قرض كرده بود زد.مو بهش گفتم اي كرباته به گورو خوني مت نمخوره،گفتش ولش بزا ما هم يه شب سوسول شِم
مويم كه كافش چرممه تنم كِردم.
ساعت نه كه شد گفتند بِرِن ماشين عروسٍ گل بِزِنِن.ماشين عروس تاكسي ممد تاكسي بود. سر گل زدن ما كلي هاشمه تحويل گرفتم. مو وآق داداشومو ممد تاكسي رفتم تو يكي از اي پاركاي بالا شهر يه عالمه گل كندم واسه ماشين. وقتي داشتم گلا رِه مِكنِدم يكي از اي بچه سوسولا كه يه پيانوهم اِنداخته بود پشتش به ما گير داد.اينجِشِ داشتن؟ما خودمان به آلم و آدم گير مِدِم باز يه بِچه سوسول ميه به ما گير مِده گه بِره چي گل مِكِنِن! خلاصه جاتان خالي پيانوشه تو سرش خورد كِردِم.گلا ره كه چسبوندم رو ماشين برگشتم تا ساعت 12 زدم و خوردم و رقصيدم.مجيد اِستندباي عجب بندري مِرِقصيد و و ممدد تاكسي چي جور تيمپو مِزَد.عشق و حال موقع عروش كشون بود. جميعا سي تا موتور بود دو تا ميني‌بوس 4 تا پيكان.آقا زيپ كاپشن كشيدم نشستم ترك موتور آق داداشمان. آق داداشمان به هواي كبري بلنده اِينهو شعم دور اي ميني‌بوسه مي‌چرخيد. بِرِه اي كه كبري خانم حال كنه از خواج رِبه تا كوسنگي ره تك چرخ آمد.ما ره ميگي كپ كِرده بودم. بعد كوسنگي رَفتِم بلوار فورودگا. تورا بلوار فورودگا با بر و بچ تمام گلاي ماشين عروسه كندم. تفلي ماشين ممد تاكسي پدرش در آمد. آخه هاشم و زنش و باباشو، ننه شو، آبجي كوچيكشو، ننه زنشو، باباي زنش و آبجي عفت و ننه مو ننه كبري و اقدس خانوم و بي بي سِكين و خانم جان، تو ماشين نشسته بودن.ممدم مرام گذاشت هيچي نگف. مو مِدِنِم ممد رو تاكسيش حساسه و بيشتر از ده نفر تو ماشينش سوار نمكنه.خلاصه آخرش سوزناكه دلم نميه بگم حالتانه بگيرم ولي مگم.آخر سر، سر يه شاخه گل با رضا دو كله دوا مان شد.هي تنه زدم به هم تا آخر ما با موتور افتادم تو جوب. آخه موتور او اِژروستا بود و زورشم بيشتر بود.آخر سرم وقتي رسيدِم آق مسعود قرقي فهميد كبري بلنده اصلا تو ميني‌بوس نبوده.آخه طفلي دندون مصنوعياش افتاده تو چاه دست‌به‌آب .هنوز زرد بوده و بو مِداده خجالت كيشيده بيه عروسي.الان آق داداش ما دِفرِسه حال باجگيري نِدِره.خوب ديگه همينا بود.مو برم ببينم واسه داداشم چه كار مِتِنم بكنم.عزت زياد!0

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢

تعطيلات

چاکر دوستان باس ببخشن من مسعود دلمون واسه بر و بچز زندان تنگ شده بود زديم دو سه تا قالپاق تابلو بلن کرديم يه هفته اي رفتم تعطيلات پيش بچه ها!جاي همتون خالي کلي صفا بودبه افتخار ما جشن گرفتن!عجب مراسمي بود!همه چي بود عرق ،ورق، گرد، ترياک!آخریرسم جناب سروان باز ماره پرت کرد بيرون گف واسه اي دفه بسه!


***علي قالپاق***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

 

جون شما اونقده شاكي و قاطيم كه اصاً حس و حال اينكه به حضور انبرتون سلام پياده سازي كونيم رو نَدِرم
نَدِرم داداش ... نَدِرم آبجي ... به مولي نَدِرم.
آخه ايم شد رسم زمونه؟ ... اي همه سال تمرين و سختي كشيديم واس اينكه تونستيم تو جواتا و بروبچز سري تو سرا بلند كونيم ... چند سال پشت ميله ها كلاس فشرده رفتيم ... اصا انگاري نه انگاري كه مام واسه خودمون آدميزاديم ديگه ... مام تو درونمون نياز به مطرح شدن دريم .... حالا اي درسته كه ما ر ر بفروشن به چهار تا دانشجوي فوفول؟
تو تلفيزيون تو بوق كونن كه اينا اراذل و اوباشن .... پس گلاب به روتون اگه اونا اراذل و اوباشن مام لابد سنگ مستراييم ديگه ... همينه ديگه اي همه زحمت بكش بدبختي بكش آخرشم حقته بدن به چهار تا دانشجوي يول ...
حالا ترس ما از اينه كه حالا كه اونا شدن اراذل اوباش بيان و ليسامس اونا ر بدن به ما ... اگه همچي كاري كنن كه ما همونج خودما ر مكشيم ... اگه مار مطرح نمكنن اجازم ندرن كه با آبروما بازي كنن .... خلاصه اينكه از ما گفتن بود ...
حالا از هر چه بذگريم سخن دوست خوشتر است ...
با اجزه همه شاعر ميفرمايد كه:
بزنم به تخته .... بزنم به تخته ... رنگ روت واشده
بزنم به تخته ...بزنم به تخته .... صورتت ماه شده
اگه توي آينه ... اگه توي آينه ... يه نگا ميكردي
اگه توي آينه ... اگه توي آينه ... يه نگا ميكردي
ميفهميدي كه چقده باحال شدي جيگر .. (يا يه چيزي تو همين مايه ها)

مسعود قرقی
  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ تیر ،۱۳۸٢

تفليغات

با توجه به ای که تابستون آمده و بازار عروسي و ای حرفا داغه مايم از همين جه آمادگي خودمانه بره شاد کرن مجلسای شما اعلام مکنم و همي طور اينجه بره خودمتن تفليغات مکنم


مسعود قرقي: نوازنده ارگ-يک دسته-دودسته-رقص عربي
علي قالپاق:خواننده-تقليد صدا سندي-عباس قادري
ممد تاکسي: نوازنده تيمپو-يکي اي-دوتايي رو هم
صادق لوطي: رقص عربي-بندري-خارجگيني
آبجي عفت: آبجي عفت مانم که تخصص دره تو دايره زدن-يه دوره شيش مايه پيش ننه کبري بلنده ديده

تمام اينا که اسمشانه گفتم آماده همکاري بره مراسم عروس کيشون در باب تکچرخ و گير و اي حرفا هم هستند.راستي بزتان بگم که انواي عرق سگي و الکل با 50 درصد موجوده(بره صفاش).اگه به خواستن به همي ايملمان تلفن بزنن.از ساعت 8 شب به بد.


***علي قالپاق***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

عضو جدید جواد بازار!

سلام مو ر نمشناسن؟ خوب مو صادق لوطیم. خانه مان سعد آباده. روبرو استادیوم. نمدنن چیقد ذوق کردم وقتی ای وبلاگه دیدم. خدایی دمشان گرم. خیلی باحالن.
امروز ماخام قضیه دعوامان با او یارو ر برتان بگم. یارو داشت با زیدش از روبرو میامد. خدایی خیلی هیکلی بود. مو بودم و علی دماغ و جواد. یاروکه میامد نمدنم چی شد ای علی دماغ زد به سرش. زل زد به زیدش.هموجو نیگا مکرد.طرفم بهش برخورد. خوب زیدش بود. نماخواست کسی نیگاش کنه. ای علیم هموجو رفته بود تو نخه زیده. یارو واستاد گفت:«چیه داداش کار دری؟» علی دماغم گفت:«ها کار درم به تو چه؟». یارو هم سه سوت یکی گذاشت بیخ گوش علی. ما ره می گی کلی بهمان برخورد. علی رفیقمان بود. خیلی نامردی بود وای مستادم نیگا کردن. رفتم جلو گفتم:«دستته کوتا کن سیبچه. عمرا سه سوت زارتته بیکیشم پایین.»هنوز همشه نگفته بودم نمدنم بره چی زیر چشمم سوخت. کف گرگی زده بود نامرد. دیدم ای جواد فرار کرد. ولی خودایی بره ما اف داشت فرار مکردم. همونجه واستادم کل کل با یارو. اگه پای علی دماغ بود عمرا ده تا کف گرگی دیگه هم موخوردم. ملالی نبود جون داداش. همو جو داشتم کل کل مکردم دیدم جواد دره از ته کوچه میه دنبالشم بیس سی نفر آدم. دمش گرم خودایی. رفته بود بچه های ابوذره آورده بود. اصغر پلنگم توشان بود. اصغر پلنگ همیشه دسبندش همراش بود. سه سوت کیشیدش بیرون زد به دست یارو. جون شوما یارو به ریپ اوفتاده بود. هی مذرت ماخواست. مو هم به علی گفتم علی گنا دره. ولش کن بذار بره. یک غلطی کرد.علی هم مرام گذاشت یارو ر ول کرد. حال مکنی مرامه؟ ها داداش ما جواتا ایجوریم. عقش کن


***صادق لوطي***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٢

جواد اسپورت

سام علک.جديدنا بر و بچ خبر دادن يه عده بچه سوسول از اسم جواد سو استفاده کردن واسمشان گذاشتن جواد تايتانيک يا جواد اسپورت.ما از همين جه هر گونه رابطه بين خودمان و خودشانه تکذيب مکنم.و اعلام مکنم ما اصلا اونا را با اي تيپشان قبول ندرم.مشخصاتشانه مدم اشتباه نکن


شلوار مخمل يا پارچه راسته يا با ساسون کمتر از 5 تا
کفش ورزشي سفيد اغلب آديداس
زنجير کلفت تو گردنشان
انگشتر کله گاو و اسکلت و اي حرف تو دستاشان
عينک جيوه به چشاشن (شب و روز)
پيرن گشاد آستين کوته منداشن رو شلوارشان
واکمن
اغلب هم آهنگاي منصور و آهنگ نسترن با تو دل مو... گوش مکنن
به هر دختر ام که مرسن متلک مگن
در صورت مشاهده حتما خبر بدن!

***علي قالپاق***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢

JFS

هيچ وخ دوس نداشتم زاق سيا كسي ر چوب بزنم ولي باس ببخشينا آبجي عفت كسي نيس.آبجيه ماس مام غيرت داريم ،كسي چپ نيا كنه مسافر مريض خونش ميكنيم ... حالا اينا ر واس اين گفتيم كه امروز پاي ضفت صوت نشست كرده بوديم،آبجي عفتم تو حياط رخت مخت ميشس ... يهو زنگ ر زدن و علي قالپاقم بيخيالي طي كرد اين شد كه آبجيمون رفت در ر واكنه ... ناغافل رفتيم تو نخش ديديم يك نومه گرفته دسش و حاج و واج داره نياش ميكنه ... مام يه چيزايي حاليمونه به مولي ... جرينگي پريديم سر كوچه خف يك مرديكه دكلي كه داشت ميرفت رو گرفتيم كه نالوطي مگه از خودت خوارمادر نداري به آبجي ما نومه ميرسوني ... داشتيم خف گيرش ميكرديم كه بر وبچز ريختن ببينين چي شده ... جون شما شامس آورد والا الان پزشك قانوني بود ...حالا بذگريم كه چه جوريا شد كه ملتفت سوءتفاوت شديم و با ماچ و روبوسي طرف رو راضي كرديم ... آخه خدابيامرز اوسا كارمون ميگفت اگه به يكي ضدحال بياي پايين و بعدش جبران نكني،ول معطلي ... خلاصتا اومديم خونه گفتيم آبجي چرا كپ كرده بودي كه ما فكر ناجور بياد تو ذهن و خيالاتمون؟ گفت قرقي توم اگه اي نامه ر ميديد تو كپ معكوس ميكشيدي ... آقا نامه ر داد به ما .. مام كپ كرديم ...نومه كه نيس،تقدير نومس ... چسبوندمش رو تلفيزيون اين كافي اينترنته اما صابش خنديد و گفت كه بقيه نميبينشن ... خيلي حيف شد كه شما نميبينينش ... چيز درستيه ..زديمش كنار عكس خدابيامرز آقامون ... روش بزرگ نوشته گواهينامه JFS =* Javad Full System... آره داداش ... اينطورياس ...
كارمون درسته اساس ...

***مسعود قرقي***

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٢

بده فالت بگيرم

سام علك مو ره كه همتان مشنسن ها عفت كماندو ،‌اي چند ماه كه داداشام زندون بودن كلي به مو سخت گذشت فكر نكنن داداشام خلاف كارند از قديم گفتن زندون ماله مرده اونام ماشاالله هزار ماشاالله يك تار سبيلشان همه ره ميخره و آزاد ميكنه ، خلاصه اونا رفتن زندون مو موندم و ننه م بايد خرج زندگي ره مچرخوندم ناسلامتي بايد بره داداشام آبرو داري ميكردم خيليا دنبال اي بودن كه مو كاري كنم كه داداشام بي آبرو بشن ولي خوب به مو هم مگن عفت كماندو آبجي مسعود قرقي و علي قالپاق اسمشان همه ره بيمه مكنه،
يك شب با ننم نشستم و فكرامان ريختم رو هم كه مو بروم سر كار آخه ننم كه پير رفته دگه نمتنيست بره سر كار رفتم پهلوي ننه كبري بلنده او فالگير بود قرار گذاشتم كه فوت و فن كار را يادمان بده و مو هم بشوم فالگير خلاصه دو سه روزه محض خاطر مسعود قرقي كه قراره دامادش بشه مو ره اوستا كرد تو اي مدتي كه داداشام زندون بودن كلي بره خودم كاسب شدم درامدم بد نيست خصوصا روزاي تعطيل كه مرم طرقبه و شانديز كه اي جوونا مين .
بده فالت بگيرم پيشونيت بلنده طالعت بلنده بده فالت بگيرم يك جوون بلند و بالا چشم و ابرو مشكي ميگه جونم بره مهرت از دلم نمره بده فالت بگيرم ، از اونجه كه ديدم بساط فال و اينا توي اي دور و برا پهنه ما هم كناره بساط نشستم از اي به بعد اينجه فال گيري دايره تعبير خواب حل مشكلات خاطر خواهي دعا مهر محبت مهره مار خلاصه اگه مخي بدني آيندت چي ميشه بگو تا چشمت ره به روي واقعيت وا كنم كرتيم چمنتيم بده فالت بگيرم   
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

چه خبر از عروسی هاشم

جاتان خالي ديشب عروسي هاشم دايناسور بود.همه بر و بچز عشق جمع بودن. مو، آق داداش مسعود قرقي،ممد تاكسي،مجيد دايناسور،كاظم كله و…چنتا موتور هم قرض كرده بودم بِرِه آخر شب،چن بط عرق سگي ام بِرِه صفاش.بلاخره آق داداش مسعود قرقي آخرش كفش ورني هاشه با كت و شلوار و پيرن سبزش برش كرد.يه كربات قرمز پهن هم كه از بچه ها قرض كرده بود زد.مو بهش گفتم اي كرباته به گورو خوني مت نمخوره،گفتش ولش بزا ما هم يه شب سوسول شِم
مويم كه كافش چرممه تنم كِردم.
ساعت نه كه شد گفتند بِرِن ماشين عروسٍ گل بِزِنِن.ماشين عروس تاكسي ممد تاكسي بود. سر گل زدن ما كلي هاشمه تحويل گرفتم. مو وآق داداشومو ممد تاكسي رفتم تو يكي از اي پاركاي بالا شهر يه عالمه گل كندم واسه ماشين. وقتي داشتم گلا رِه مِكنِدم يكي از اي بچه سوسولا كه يه پيانوهم اِنداخته بود پشتش به ما گير داد.اينجِشِ داشتن؟ما خودمان به آلم و آدم گير مِدِم باز يه بِچه سوسول ميه به ما گير مِده گه بِره چي گل مِكِنِن! خلاصه جاتان خالي پيانوشه تو سرش خورد كِردِم.گلا ره كه چسبوندم رو ماشين برگشتم تا ساعت 12 زدم و خوردم و رقصيدم.مجيد اِستندباي عجب بندري مِرِقصيد و و ممدد تاكسي چي جور تيمپو مِزَد.عشق و حال موقع عروش كشون بود. جميعا سي تا موتور بود دو تا ميني‌بوس 4 تا پيكان.آقا زيپ كاپشن كشيدم نشستم ترك موتور آق داداشمان. آق داداشمان به هواي كبري بلنده اِينهو شعم دور اي ميني‌بوسه مي‌چرخيد. بِرِه اي كه كبري خانم حال كنه از خواج رِبه تا كوسنگي ره تك چرخ آمد.ما ره ميگي كپ كِرده بودم. بعد كوسنگي رَفتِم بلوار فورودگا. تورا بلوار فورودگا با بر و بچ تمام گلاي ماشين عروسه كندم. تفلي ماشين ممد تاكسي پدرش در آمد. آخه هاشم و زنش و باباشو، ننه شو، آبجي كوچيكشو، ننه زنشو، باباي زنش و آبجي عفت و ننه مو ننه كبري و اقدس خانوم و بي بي سِكين و خانم جان، تو ماشين نشسته بودن.ممدم مرام گذاشت هيچي نگف. مو مِدِنِم ممد رو تاكسيش حساسه و بيشتر از ده نفر تو ماشينش سوار نمكنه.خلاصه آخرش سوزناكه دلم نميه بگم حالتانه بگيرم ولي مگم.آخر سر، سر يه شاخه گل با رضا دو كله دوا مان شد.هي تنه زدم به هم تا آخر ما با موتور افتادم تو جوب. آخه موتور او اِژروستا بود و زورشم بيشتر بود.آخر سرم وقتي رسيدِم آق مسعود قرقي فهميد كبري بلنده اصلا تو ميني‌بوس نبوده.آخه طفلي دندون مصنوعياش افتاده تو چاه دست‌به‌آب .هنوز زرد بوده و بو مِداده خجالت كيشيده بيه عروسي.الان آق داداش ما دِفرِسه حال باجگيري نِدِره.خوب ديگه همينا بود.مو برم ببينم واسه داداشم چه كار مِتِنم بكنم.عزت زياد!0

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢

ورنی يا صندل؟ مسعله اين است

سام عليك .... اولندش كه همه رقمه مخلص بر و بچز هستيم.
دُيُمندش يك مجموعه سوالاتي داشتيم از حضور انبرتون.
راستياتش و بخواين هاشم دايناسور كه يكي از بروبچز باحالمونه داره دوماد ميشه ... اونم با كي؟ با اقدس طلايي كه سرور و سالار تيكه هايي چاله ميدون باشه .... مام ديديم كه بابا خيطه ديه با كافشن چرم قهوه اي و شلوار ۱۳ ساسونمون پاشيم برين دومادي هاشم ... يه جورايي خيلي تكرار ميزنه ... واسه همين يك مقاديري پول از ننمون گرفتيم و با پولاي زير فرش گذاشتيم رو هم رفتيم يك دست كت و شلوار تريپ زرشكي زديم تو رگ ... البته يك نمه شلوارش تنگ هستا چون خياط باشي گفت كه ۸ ساسون بيشتر نميتونه بزنه ولي خوب خداييش يك پارچه اقا شديم واسه خودمون ... به مولا قسم اگه كبري بلنده با اين تريپ ما ر ببينه همونجا بعله رو بالا مياره.
حالا موندم معطل كه اين كت شلوار زرشكي ر با كفش ورنياي سفيدم بپوشم يا با صندل كرميا؟ البته اگه رنگ صندلا با رنگ كت و شلوار يك نمه به هم ست نميان اما با جوراب مشكي نايلوني كه بپوشم رنگاش با هم قاطي ميشن و ست درست .... از اون ور ورني واسه مراسم دومادي تريپ تره و سفيديش هم تو چشم تره ، اما علي قالپاق ميگه كه ورني ور افتاده ... جون شما موندم معطل .... يك راهنمايي چيزي واسه ما پياده سازي كنين ديگه ...
زت همتون زيات.

**مسعود قرقي**

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢

عرضه مستقيم قالپاق

سام علك.نِمدِن امروز چقد خوشحالم.امروز جمعست.قرار مو وآق داداشم مسعود قرقيم برم كاسبي.سه ر‌‍‌ب ديگه مَمَد تاكسي مِيه دنبالمان بٍبَرمان جمه بازار.قراره امروز هرچي قالپاق بلن كٍردم بار تاكسي ممد تاكسي بكنم برم جمه بازار.ايشاالله همش بفروشم تا آق داداشم بلاخره به كبري بلنده برسه. راستي اي دو جفت قالپاقاي الگانس كلانتري رم هنوز نفروختم.هموناي كه بخاطرش 6 ماه حبس كشيدم و آخرش در رفتم. خدا كنه يكي بيه واسه پيكانش بخره‌شان دو سه تومني گيرمان بيه.آخه خرج عروسي بالايه. بعدشم نوبت ما مشه برم خواستگاري سكين سيا.شمام اگه قالپاق مخن پاشن بين جمعه بازار. همه قالپاقا يه دهم قيمت بازاره.قالپاق پجو بهتانم بدم بزران رو پيكان 180 تا بره. همشان نوي نويند.بيست بيست. راستيَش تو قاموس ما آشغال دزدي و غالب كردن جنس نيس . شيش ماه هم گاراناتي دِرِه .‌يعني تا شيش ما هيچ قالپاق دزدي اونا ره بلند نمكنه.در ضمن قالپاق سفارشيم بلن مُكِنم. اِ اِ… صداي بوق بنزي ماشين ممد تاكسيه.آق دادشم صدام كِرد. خوب دعام كْنِن مامورا نگيرنم.عزت زياد.

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ خرداد ،۱۳۸٢

از بيرون از زندون

سام و رحمة الله !
مخلص همه بر و بچ هستيم،هم دربست هم دو تركه ...
والا عرض كنيم به محضر با سعادت گهربارتون كه؛ آقا ما برگه پايان خدمت ر كه گرفتيم با اولين ترانزيت به اكتفاق ممد تاكسي راهي دياري شديم كه همه بر و بچز اهل حال بعد از سربازي ميرن اونجا ... آره ديه ...تركيه ... خلاصه هنوز چشامون به محيط عادي نكرده بود كه چند تا از بچه فوفولاي اونجا به ما گير دادن ... خداوكيلي تو مرام ما نيس كه هميجوري بخوايم به يكي كف گرگي بيايم پايين ها، ولي جون شما نباشه به جون كبري بلنده ما اگه با علي دوتركه سوار موتور شيم و از طبرسي تا خواج ربيع دنده هوايي بريم و همينجور بوق رگباري بزنيم اما هيچكي يك نيا م به ما نندازه اينقد ناراحت نميشيم كه در بدويات ورودمون به تركيه يك عده به شلوار لي خمره اي ما گير بدن .... ( اصلا ما تو محلمون شرم داشتيم شلوار ۱۳ پليسه ايمون رو به يك لي بفروشيم .. حتي اگه شلوار ليه آبي مايل به بنفش باشه .. اما اين ممد تاكسي بود كه به ماگير داد كه اونجا فرنگه و بايد آپ تو مد باشي ....) .. خلاصه هنوز از تريلي پايين نيومده زديم چند تا بچه سوسول رو افقي كرديم كه يهو پليسا ريختن و ما ر گرفتن .... بازم دم ممد تاكسي گرم كه رفت سفارت و يك كارايي پياده سازي كرد كه ما رو از زندون اونجا فرستادن شهر خودمون، آخه همون اول دعوا ممد پريد بره دنبال لانچيكا و موقعي كه مامورا رسيدن هنوز در صحنه حضور بهم نرسانده بود ... خلاصه دو سه ماهي لفتش دادن تا ما رو فرستادن زندان شهرخودمون،اما هميكه وارد بند شديم چشمون به جمال علي قالپاق گل روشن شد كه بازم به جرم قالپاق دزدي اونجا نشت كرده بود ... البته قبلا كه قالپاق ميدزديد جيك ثانيه رضايت ميدادن و سه چار روزه ميومد بيرون ، اما رفيق خودمونه، كم آوردن تو مرامش نيس.سر كل با بر و بچز قلعه آبكوه ميزنه و قالپاقاي يك الگانسو از دم كلانتري بلند ميكنه،خدا وكيلي هميشه كاراي توپس مال رفقاي خودمه، يادش بخير جعفر استند باي ( راستياتش ما كه نميدنيم استندباي چيه ولي بر و بچ بس كه دم مردسه دخترونه وا ميسته بهش ميگن استندباي) اولين كسي بود كه تو راه شانديز رو موتور در حال تكچرخ زدن كاپشنشون با كسي كه تركش نشسته بود عوض كرد ... باس ببخشين كه سرتون و به درد اووردم،خلاصه علي رو كه ديدم گفتيم بيايم بيرون و داشتيم نقشه ميكشيديم كه عفت كماندو (آبجيمون) تو ملاقات گفت كه بچه هاي باغ آلو رو گرفتن و تريپشون اعدام و اين صوبتاست،آقا من و علي رو ميگي كپ كرديم اساس. گفتيم نيان ما رو به جرم دوستي با اونا بگيرن؟ البته نه اينكه من و علي رو قاطي متهمات باغ آلو كنين ها .. اونا ۲۷۰ مورد تجاوز تو پروندشون بوده و گلاب به روتون تپه نريده باقي نذاشتن و همه جوره پايه خلاف بودن،اما اگه كل پرونده هاي من و علي قالپاق رو بتكونين از توش يك تجاوز هم در نمياد ... همش شرارت و درگيريه ... فقط چند مورد قالپاق دزدي بوده كه علي به جناب سركار قول داده ديگه تكرارش انجام نشه .. اصاَ جون شما تو مرام ما كار بيناموسي موج نميزنه ... خلاصه چند ماه ديگه هم دندون رو جيگر ( آخ گفتم جيگر ياد كبري افتادم،جيگرش رو بخورم،جيگر طلاي منه) گذاشتيم تا اينكه دفعه پيش كه عفت اومد گفت كه ۸ تا بچه هاي باغ آلو رو دم كارخونه قند اعدام كردن و يك تيكه نون تافتون هم داد دست ما،مام همينكه شب شد از لا نون تافتونه سوهان رو در آورديم و دِ در رو ....
الانم كه در خدمت شما سروران گرام هستيم .... اي آزادي ... دمت درست.دم هر چي بچه باحاله هم همينگونه.
فعلنا زت همگيتون زياد.

*** مسعود قرقی ****

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢

فرار برادران خلافکار از زندان!

بلاخره انتظار به پايان رسيد.مسعود قرقي و علي قالپاق بعد از شش ما حبس ديروز از زندان فرار کردند.
روزنامه ياس نو-5 خرداد1382   
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٢

جواتای با کلاس

سپيده دم اومد و time رفتن
we have nothing,nothing براي گفتن
everything was between us finish شد
اينجا برام نيست ديگه جاي موندن
I wana go from life you بيرون
you remember..life ام رو كردي ويرون
life ام رو كردي ويرون..
when I saw you at the first time
I remember...I remember
you said to me ..I love you ..very very much
very very much

اووووچيكه همه جواتا هم هستيما....اينا ركه ديدين بخاطر كلاس زبانيه كه ما رفتم...


ooochike shoma and 4kere shoma Masoud gherghyyyy

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸۱

عروسيه عروسيه

اي داش علي و داش مسعود ما قراره دوماد بشن اي مدت كه مو نبودم از خروس خون تا شب از اي خانه به او خانه ميرفتم بره خواستگاري ولي نكه اي دو تا خيلي بد پسندند هر كي هر كي ره كه نمخن گفتم ما هم بيم يك عروس اينترنتي پيدا كنم حالا مشخصات عروس آينده مان را مگم هر كس همچي كسي را سراغ داشت حتما به مو خبر بده ولي تور به خدا خودشان نفهمن اگه بفهمن همه خواج ربع ره به هم ميريزن.
مشخصات عروس آينده مان
قد بلند و چشم و ابرو مشكي ابروهاش پيوست بشه موهاشم كمند .
سفيد و كمي تپل .
وقتي مخنده روي لپاش چال بيفته
وقتي خجالت مكشه لپاش گل بيفته
لباش رنگ آلبالو بشه
آفتاب مهتاب نديده بشنش بره داداشام نجابت خيلي مهمه
از هر انگشتش صد تا هنر بريزه اي بره ننه م خيلي مهمه
آشپزيش بيست بشه ما رستوران بلد نيستم و از تخم مرغ هم خوشمان نميه
فقط دو تا كلمه حرف ياد دشته بشه بله چشم
فعلا همينا ره دشته بشن تا بعد منتظر نامه ها و ايميل و نظراتان هستم

قربون داداشام برم اينقد خاطر خواه درن
عفت كماندو   
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸۱

 


ساموعلیکم. یره مو الان زیات(به جای زیاد)حوصله ندرم که بخوام واستن بینویسم.الانم که میبینن که اینارو مینویسم وسه اینه که بهتان بگم که مو آمدم.به مو مگن فرید سیای قزبیت...فرید خفن..فرید تیزی...فرید گاوکش..از این جور چیزا .خلاصه حواستان جمع بشه که پاتانه تو کفش مو نبرن که هر چی دیدن مو هم همورو دیدم(هه هه..چه خنک)مو امدم خودمو با مسعود قرقی و علی قالپاق و آبجی عفت صمیمی بگیرم..آخه به مو فرید صمیمی هم مگن.خلاصه مو خیلی قاطی درم.حواستان بشه که .....مو شاید اینجه زیاتی ننویسم ولی به جاش هوای ایی داداشا و آبجی رو درم.
اخه مدنن مو از کجا آمدم؟.اگه بگم که مترسم کپ کنن.مگن نه پس گوش بدن....مو فرید سیای قزبیت از اعضای پوست کلفت سازمان جواتا(جواد نه ها جوات)که به مختصر (سواده ره دشته بشن)
F.J.S.(Full Jevad System)
مگن آمدم.هااااااااا دیدن چقت کارم درشته.(ببخشن ...ای زبون ما نمچرخه). در آخر مگم چاکر هر چی جوات و ساقی و از ای حرفاست.حالا یه شعرم واستن مینویسم که نگن طبع لطیف ندرم.
تومثه طلوع خورشید گاهی سرخی گاهی زردی...... تو مثه دوا می مونی که واسه شفای دردی
تومثه هوا می مونی تو خود زندگی هستی ...... یه شراب سرخ نابی که به من داده ای مستی
واسه مهربونیه تو الهی که من بمیرم...... توی لحظه های آخر دستای تو رو بگیرم
الهی..الهی..الهی..الهی من بمیرم...... بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
هااااااااااا دست دست دست دست.....ما شا الله جواتا.
بذار تا برات بخونم با صدای عاشقانه...... که به دنبال تو هستم با یه شوق کودکانه
تو به خلوت شب من مثه چلچراغ می مونی ...... که تو زگهای تن من میریزی خون جوونی
الهی.. الهی..الهی..الهی من بمیرم ...... بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
یره برچی دست نمیزنی؟؟//.دست دست دست دست
گرمیه عشق تو بوده توی تاریکیه شبهاهمدم این دل تنها...... همیشه اسم تو بوده بهترین حرف رو لبها
الهی..الهی..الهی.. خیر نبینی......اگه دست نزنی بشی تو دیب دمینی(همو سیب زمینیه)
ایی خط آخر ره خودم ساختم.دلتن بوسوزه مو از ای کارا هم بلتم.(همو بلدم)
« جواد یساری»
در اخر بگم اگه یه کمی دیدن تند رفتم و قاطی کردم واسه خاطر ایی بود که الکی وردشتن آمار درست کردن واسه ایی داش مسعود ما.(مسعود جان لب تر کن تا...............!......!.......!....!.....!....!....!....!.....!...........لبات خشکی نزنه.)(فرید چه خنکی هاااااااااا)
یادم رفت بگم که به مو فرید خنک هم مگن.
( یه صدایی مو رو صدا کرد که مگفت:فریددددددددددددددددد کجایی که داش مسعودته کشتن....مو یاد قیصر افتدم آمدم اینجه.الانم قاطیم نمدنم چی منویسم)
راستی بذارن یه تبلیغ هم وسه خودم بکنم .مو اینجا هم منویسم.برن ببینن.

***** فرید سیای قزبیت*****
  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۱

خلاف آموزی

سام علك.ببين دااش من.ما امروز به اتفاق خودمون داشتم تلوزوزون نگا مكردم.كانال 3 بود و يه سريال داش به نوم جوان امروز تو اين فيلم و سيانس بازيا يه ضعيفه بود كه از شهر و ديارشون دودر كرده بود و رفته بود تهرون تا جووني رو كه دوست داره ببينه و عشق و مشق و اين جور چيزا.ولي اينش مهم نيس.بعد نشون داد كه تو يه اغزيه! فروشي يه بچه سوسله از اين كله زردا كه خودشون به خودشون ميگن مو بلوند، افتاد دنبالش و بعدشم يه جوات محترمي با يه پيكان نارنجي از نوع جوانان جلو پاش ترمز زد و بوق و موق از اين برنامه ها بعدش يه ماشين ديگه ترمز زد.ولي مث اينكه طرف اينكاره نبودش.رفت تو پارك يه لندهور ديگه افتاد دنبالش.خلاصه هر جا ميرفت همه به عنوان يه program بش نگا ميكردن و هر جووني از نوع مذكر كه اين ضعيفه رو ميديد ميفتاد دنبالش.
والا از خدا كه پنهون نيس از شما چرا قايمش كنم اي علي قالپاق يه همتي كرد و رفت دم ورزشگا تختي يه وانت قالپاق دودر كرد و با پولش يه رسيور خريديم و خلاصه شبا بساط ماهواره تريپه.ولي عمرا كبري بلنده رو كفن كرده باشم اگه تو ماهواره هر چي باشه اين جور چيزي باشه.وقتي اين آقاي لاجيراني تو تلفيزيونش اين جور چيزا رو نشون ميده ديگه نباس از اين جوونا انتظار داشته باشيم.والا بلا اين ماهواره خلاف اموزيش از تلفزيون ايران كمتره.



مسعود قرقی

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸۱

اندر احوالات عرق خوري

وقتي مو ممد تاکسي وداش مسعود قرقي عرق مخرم مگم

سلامتي سه تن،دوست، ناموس،وطن
سلامتي سه کس، زنداني، سرباز،بی کس

!

علي قالپاق

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱

مسابقات المپيــــــــــــــــــــــــک

ضمن عرض ارادت به استهزار همگي جوادان با مرام و خوش فرمان ميرسانيم كه دوره اول اين مسابقات طي هفته های آینده و به محض اعلام حضور شرکت کنندگان و با هزور! تمامي اين عزيزان است.
معرفی چندين رشته هاي مسابقات:
۱-پرتاب تف:اين رشته به سه رشته پرتاب هوايي پرتاب طولي و پرتاب خلط دار تقسيم ميشه
تك چرخ زدن:شامل يك پشته دو پشته سه پشته چار پشته و...
۲-تيكه انداختن :قابل توجه اینکه تيكه هاي سوسولي باعث مجازات ميشه.تيكه هايي مثل اينکه به دو تا دختر که میرسين بگين كفش قرمزه خوشگل تره ولی هيچ کدومشون کفش قرمز نداشته باشن و کنف شن.تيكه هاي مستهجن مثل وقتی به یه دختر سوسول ميرسین که دماغش رو عمل کرده بهش بگن که دماغت رو خطنه كرده نداريم)
۳-حركات نمايشي با موتور:اين قسمت جدا از تك چرخ زدنه.ايستادن روي موتور .كله ملاق زدن.دست ول.چپه نشستن و ....
۴-تخمه شكستن:یه مشت تخمه تو دهن.یه دست رو بوق و یه دست به فرمون.بدون دخالت دست باید تخمه ها شکسته شه و پوستشون از پنجره بیوفته بیرون.ترجیحا تو سر و صورت عابرین
بزودي باقي رشته ها به نزر دوستان ميرسونيم

(ما چون سوات درس درمون ندشتم داديم به اصغر نفله دااش اکبر تک چرخ.پسره کلاس سيمه گفتيم چون بيانيش جهانيه ای بنويسه.باس ببخشين ديگه مردسه رفته مث بچه سوسولا نوشت sorry )


روابط عمومی جواتها

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۱

تجمع مجمع تعطيله داداش

سامنو عليكم.
عرضم به حضور تكاتك سروران گرام بشه كه ببين داداش من تجمع مجمع تعطيل.
يه بابايي كه مگن اوستايي بوده واسه خودش رفته هندان يا همدان نمدنم تو همي مايع ها بود رفته اونجه گفته كه بيان اسلام ر پروتسان كنم.نمدنم پروستات كنيم چيكار كنيم.ايقده اين يارو چرت و پرت گفته كه ما نفهميديم فقط ميدنم كه يه بار همي خسور خواهر كبري بلنده ر پروستاتشو عمل كردن و طرف خدا بيامرز شد.يه دفعم پلوس ماشين حيدر روال شكست و چپ كرد و شد حيدر اون دنيا. پس اي پروستات و پروتستان و اينا خيلي خطرناكه.
حالا چي شد كه ما ايهمه فلسفي حرف زدم از جوار نظر شما بگم به خزمتتون كه ديشب تو خط خاج ربيع ممد تاكسي ر ديدم.بشم گفت كه فردا دست علي قالپاق و حسن خوش صدا و هاشم مو كمند و عبدل چخه رو ميگيري مياي پارك ملت.گفتم نه بابا برم كوسنگي اونجه حال ميده.گفت نه يره، اي بچه سوسولاي دانشگاها و اينا مين اونجه تجمع كنن به خاطر همي پروستات و اينا. مايم مرم كه حسابي از خجالتشون در بيام.
خلاصه سرتونه درد نيارم صبح در اتاق از رو اي عفت كماندو قفل كردم (اخه كليد كرده كه مويم ميام تا به دختراشان حال بدم) و پنجه بكس و زنجير و چاقون و تيزي و ميزي و اينا ر ورداشتم و رفتم پارك و حسابي حال كردم.بس كه اي بچه سوسولا شاسكولن ما روشان با تيزي خط منداختم و كف گرگي ميزديم بهشان،اينا به جا ايكه در برن بچه هاي قديمشان ر صدا ميزدند كه بيان كمك.همش مگفتن يار دبستاني من و اينا.ولي طرف پيداش نشد و اينا حسابي كتك ر ر خوردن.خلاصه خيلي حال داد.
پس يه بار ديگه عرض كنم به حضور انبر تكاتك سروران و تهوران كه هر كي تجمع كنه چه يار دبستانيش بياد چه نياد مو و بر و بچ حالش ر ميگيريم.پس تجمع مجمع تعطيل.


مسعود قرقي


  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱

تو اي وبلاگ هم قصه بخورن

از وقتي اي وبلاگ ره با داداشام راش انداختم بعضي از بر و بچه هاي وبلاگ نويس مين اينجه و كلي مخندن كه بابا اينا چقد جوادن. فكر كردن با اي كارا ما از ميدون به در مرم درسته طرفداراي اي بچه سوسولا از وقتي ما منويسم كم رفتن ولي اي دليل نمره كه هي بين و به ما بخندن.
مو و داش مسعود و داش علي كوچيك بودم بابام يك روز رفت و دگه ورنگشت ننه م تا كوچيك بودم كار كردم تا ما به ثمر رسيدم همي كه دست راست و چپ مانه شناختم كار كردم هم كار هم درس. توي خواج ربع زنا فقط بلدند بچه بيارن و ول كنن توي كوچه مگن هر كه نون بده دندون هم مده. كنترل جمعيت و ... مال پول دارا يه ما هم كه كم جمعيتم به خاطر ايه كه بابام رفت و دگه ورنگشت بره همو ما همي چار تا موندم سه تا داداش و مو .
مسعود واسكي بود بره همو رنگ و روي خودشم يكم به واكس ممانه هميشه صورتش سياه بود دستاش ره ميكشيد رو صورتش مو و علي اسمش ره گذاشته بودم واكس شفقت. علي توي يك مكانيكي كار مكرد طفلي صب مرفت تا شب از زمانا كه كوچيك بودم مو هم با داش مسعود مرفتم آدامس و گل مفروختم. بعد كه يك كم بزرگ رفتم علي و مسعود گفتين نمخه بري سركار بشين تو خانه كمك ننه كن و درست ره بخوان.
سوم ره كه خوندم ننه م گفت بره دختر همن قدر بسه بزرگ رفتي ميري مدرسه اي محله ما هم كه محله خوبي نيست يكي بهت يك چيزي مگه داداشات مزنن موكشنش بدبخت مشم.
حالا مسعود يك پيكان خريده علي بره خودش تو مكانيكي اوستا رفته اي كه مگن قالپاق دزده تهمت مزنن به داداشم.
بيني و بين الله شما با اي شرايط بزرگ مرفتن حالا عبدالله هم نبودن چي برسه به جواد ديدم خيلي خنديدن گفتم ما كه توي وبلاگ شما ميم همش آه و اشك و عشق و عاشقيه گفتم ماهم يك كم قصه دردناك بگم شما ماره اي همه غصه دادن نوبتي هم بشه نوبت مايه.
گشنگي نكشيدن كه عاشقي از يادتان بره....


عفت كماندو   
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۱

مسابقه-----مسابقه

سام علک. امروز حدود هيجده روزه که مو و مسعود و و ابجي عفت اي وبلگ را اندختم و که کورد لطف خيليا قرار گرفت. ازتان ممنونم.ما ديدم که اي وبلاگ ما خيلي دره مشهور مشه و اينا بره چي ما لوگو نداشته باشم؟ مگه مه چمنان از اين مونا و اکسير و مشهديها و...اينا کمتره که اونا دشته باشن ما نداشته باشم؟ وسه اي که ما خواستم کم نيارم و اي که ما الان وقت اربده کشي دم چاراها رم ندرم تصميم گرفتم يه مسابقه بذارم. بّه اي ترتيب که شما رفيقهاي با مرام واسه ما يه لوگو طراحي کنن و برامان ايميل کنن. ما هم به بهترين طراح لوگو هديه تقديم مکنم!لوگوي مورد نظر بايد کاملا گوياي محيط وبلاگ ما و مضموناتش و اي جور حرف باشه.آخرين فرصت ارسال لوگو پنج شنبه هفته ديگه و عصر جمعه هم برنده اعلام مي شه.

چاکر همتان-علي قالپاق

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱

عروس ننه ما بايد ای مدلی باشه!

سام علک!خوبن؟ مو وقتي ديدم که بازار ازدواج داغه وقرار داداش بزرگه ما داماد بره (الهي قربونش بوشوم) مخم روشنتان کنم و بگم هر کي مخه عروس ننه مو بشه بايد از نظر حافظتي و غيرتي در درجه بالايي قرار بگيره مو عکس داداش عزتمو ره که 20 سال از مو بزرگتره و زنش اقدس خانوم ره بره شما گذاشتم تا شما دخترا حساب کار دستان بيه

!

علي قالپاق

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۱

مسعود قرقی افسردگی شد!

ای بابا چی بگم آخه.الان که دارم براتون مينويسم چشای کبری بلنده تو چشممه.يه لحظه منو ول نميکنه.ظهر که داشتم دم دبيرستان دخترانه تک چرخ ميزدم يهو ياد چشای معصوم کبری بلنده افتادم و خوردم زمين.عجب چشايی داره.بعد از اين جريان خواسگاری کل اعصاب معصاب ما ريخته بهم.اصلا شدم افسردگی يا اينکه بچه سوسولا ميگن چيه؟پرس شدم يا درس شد.يه چيزی تو اين مايه ها.
آه کبری...عشق من .تو تنها کسی هستی که جواد يساری هم با اون شعرهای جانسوزش از وصف تو عاجزه.چشايه سياهت منو ياده آبی درياها ميندازه.پوسته سبزت منو ياده شبای مهتابی ميندازه ياد سبزه هفت سين ياد جنگل ياد تودوزی ماشين ممد تاکسی...
از وقتی که مانتوی نارنجی ميپوشی و شال سبز رو سرت ميندازی ديگه ديوونت شدم.اون کليپس ۱۰ سانتی که از زير روسريت تابلويه منو کشته اين صندلای سفيدت که تو زمستون خريدی....
ياد اونروزی افتادم که واسه اولين تو خط ديدمت و سوار شدی.وقتی بهت شماره ميدادم فکر نميکردم يه روز اسيرت شم خوب يادمه اين اهنگ رو تو ماشين گذاشته بودم...اگه يادش بره که وعده با من داره واي وای وای... تو هم داشتی با خواننده ميخوندی.همونجا بود که دلم رو بردی.
وای کبری کبری کبری......


(ای نوشتره وقتی خواندن پاره کنن اگه بچه ها بفهمن مو مثل ای بچه سوسولا نوشتم خيلی خيط مشه.)

مسعود قرقی

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۱

خواستگاري مسعود قرقي بهم خورد

ديروز بلاخره اي داش مسعود ننه مون را راضي كرد برم خواستگاري كبري بلنده،ساعت ۳ عمه سكينه و خاله قمر و زن عمو صادق آمدن كه برم خانه كبري،مو هم كه مخواستم برم هي اي خاله قمر قر زد كه خوبيت ندره تو وخزي بيي خانه اونا. بلاخره ننه مون خاله رو راضي كرد كه آبجي دامادم و آرزو درم . مسعود كه آمد دنبالمان برم به حساب خودش كلي هم خجالت كشيد عمه سكينه مدام ون يكاد خوند و فوت كرد تو صورت داش مسعود و بعدشم كلي گريه كه كاش بابت بود و داماديته ميديد خاله قمر هم هي مدام قربون و صدقه مسعود مرفت و مگفت حالا كو تا عروسي( از شما چه پنهون اي خاله ما چشمش دنبال مسعود از كوچكي هم به مسعود مگفت دامادم الان هم فقط ميامد تا از كبري ايراد بگيره).
جلوي خانه كبري كه رسيدم ما رفتم تو و مسعود هم همونجه واستاد همه همسايه هاي كبري بلنده رفته بودن تو تيپ مسعود و افسوس مخوردن كه خوشبحال كبري كه همچي خواستگاري دره خصوصا بره ماشينمان غش كرده بودن.رفتم تو كه نشستم باز اي خاله و عمه مان شروع كردن به تعريف كه پسر نگو شاخ شمشاد بگو بلاخره نوبت رسيد كه كبري چاي بياره طفلي با لپاي گل انداخته آمد تو خاله قمر زد به پهلوي ننه م كه زود پاشو بوسش كن يك وقت دهنش بو نده ننه ما هم اطاعت كرد. كبري چايي ها ره كه گذاشت دويد رفت بيرون حالا نوبت ننه كبري بود دختر نگو حور پري كه بعد ۲۰ سال هنوز همسايه ها نمدنن اونا دختر بزرگ درن كه كبري ره هنوز آفتاب مهتاب نديده حالا داش مسعود ما كجا ديدش خوا عالمه حتما توي حموم زنانه. ننه كبري رسيده بود به هنر انگشت كوچيكه دست راست كبري كه يك دفعه در وا رفت و كبري افتاد تو خانه،نگو آمده بود فال گوش واستاده به در فشار اورده و افتاده. ننه كبري مونده بود چي جوري راست و ريست كنه كه خاله قمر بلند شد كه برم دره دير مشه مسعود جان دم دره سرما مخوره ما هم پا شدم هنوز از خانه بيرون نيامدم كه صداي جيغ كبري بلند رفت مثل ايكه ننه ش داشت از خجالتش در ميامد تا او باشه كه خواستگار فراري بده. حالا نوبت قرقراي خاله صغري بود كه مگه دختر قحطيه دختره پرروي چش دريده كه خودم مرم برات خواستگاري. مسعود هم كه حسابي رفته بود تو لك زد يك جواد يساري.و عمه هم بره كه از قافله قرقر عقب نيفته يواشكي به ننه م گفت پسره را دعا جادوش كردن يك فال گير سراغ درم بيا برم دعاشانه باطل كنم. خلاصه اولين خواستگاري داش مسعود ما به هم خورد   
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸۱

آموزش تهيه شلوار

سام علک رفقا!يکي از شما عزيزا به نام آق انوش لطف کرده و طرز تهيه شلوار جوادی و کلي چيز ديگه ره بره ما ايميل کرده - دستش طلا! اگه شما هم چيزي داشتن برمان برفستن تا استفده کنم



<

b>علی قالپاق

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۱

سوسول بازی

سازم رو ور دارم برم پشت چشمه...

مثه اينکه سيستممان نوار ر پيچوند.واسا بزنم اوور

دلم ميخواد خيلی کوچيک شم
قد يه ساقه گندم
دوست دارم يه بار ديگه
توی عطر تو بشم گم.


خدايي آدم حال ميکنه با اين آهنگا.به مرگ ننم.
اما چار تا بچه فوفول رفتن واسه من شدن آريان و با سه تا ضعيفه شعر ميخونن که
ما بال پرواز مرغ عشقيم وميريم هوا و ... و از اين ننه من غريبم بازيا.مو خودم ميگم که اگه ای گروهای فشار برنامه اينا ر بهم نريزن.خودم با علی قالپاق و ممد تاکسی و عفت کماندو و کبری بلنده يه حالی به اين تازه از تخم سر در آورده ها بديم که تا يک هفته به حال نيان.
تو ۲۰۶ميشينن ميان واسه ما گيتار ميزنن.خوبه که منم با پيکان ۴۸ ام با کبری بلنده و عفت و ممد و علی بشينيم و ازش پياده شيم تنبک بزنيم؟حيف که سفلژ نخوندم وگرنه عمرا روشونه کم ميکردم

.

مسعود قرقی

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۱

ابراز علاقه جوادهاي مشهدي

با پلخمون نگاهت
چغك دلم زدي

پلخمون:تيركمان
چغك:گنجشك

عفت كماندو
  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۱

عصر جمعه

ديروز جمعه بود. مو و داش مسعود و ابجي عفت با ننه مو و ننه مسعود با بي بي صغري نشستم نو ماشين مسعود قرقي رفتم کوه سنگي . جاتان خالي خيلي حال داد. رفتم نشستم تو چمنا يک قليون ميوه با صفا زدم و شامم خوردم. ولي حيف آخرش همچي اصابمان بهم ريخت . اي ابجي عفت ما تلفی رفته بود تاب بازي (20-25 سالشه) يکي از اي بچه سوسولا بش متلک انداخته بود. وقتي به ما گفت رگ غيرت ما هم زد بالا. بي بي صغري هم گفت خاک به سرتان بره بي غيرتا برو ببين کي ّبه اي دختره متلک گفته. جاتان خالی بود مو و مسعود رفتم او پسره ره دو نفري اقد زدم . بعدم پاچه شلوارش پاره کردم. جاتان خالي خيلي چسبيد . چند وقت بود دعوا نکرده بودم.ولي اصولا دعوا کار خوبي نيست . م که مدنم شماها همتا بچه سوسولن. به شما و او يارو که اط ابجي عفت ما خوشش آمده بود مگم حواستان خجم کنن ها که يک کاري نکنم که نفهمن وبلاک ره با کودم ب مينويسن


علی قالپاق   
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱

من اومدم

سام عليك به من ميگن عفت كماندو ،فكر بد نكنن بهم چپ نگاه كنن چشاتانه در ميارم شوخي كوچيكم قتله ايره گفتم كه حواستان جمع بشه عفتا هنوز عفتشان ره از دست ندادن.
توي شرطايي كه داش علي ما براي جواد شدن آبجيا گفته چند تا شرط جا افتاده:
۱ـكفشها حتما بايد تق تق صدا كنه
۲ـآدامس خروس نشان كه هماهنگ با صداي پاشنه كفش صدا كنه
۳ـچادر حتما بايد نازك بشه كه لباساتان ديده بشه هر چند قدم هم يكبار باز و بسته بشه
۴ـسرخاب يادتان نره
ما عفتا هيچي از جوادا كم ندرم فقط اونا خاطرخواه مشن ما خاطر خواهمان مشن براي اينكه ثابت كنم در عالم دمبل و ديمبل هم عفتا گوي سبقت را ربودند دو تا خواننده عفت هم معرفي ميكنم شنيدن صداي آنها شما ره از افسردگي، دلمردگي و... نجات ميده.
۱ـ فتانه كه خودشم مثل اسمش فتانه
عاشقه منه دوست داره منو
با نگاش ميگه دوست داره منو
۲ـناهيد
ديگه ديره خيلي ديره
عشق تو داره ميميره
اگر دوست داري عزيزم
اين دلم به پات ميشينه


عفت كماندو   
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

خواهرايي که مخن جواد شن بخنن

تو ای چند روزی که ما ای وبلاگ ره را اندختم خيلي خاطر خا يافته که بضي شان جز نسوانند که ما به چشم خواهری بهشان نگا مکنم و مخم بهشان ياد بدم چطوری به سبک جواديسم در بين.شرطايي که يه ابجي بايد دشته بشه تا جواده بره از نظر کارشناس ما اينا يه
1-اوليش ایه که بايد يه چارقد (روسری) قرمز با گلهای سيا يا روسری نارنجي يا صورتي با گلهای سفيد سرتان کنن
2- بايد يه چادر رنگي سبز يا ابي سرتان کنن
3-بايد با حنا موهاتان تا متنن رنگ کنن تا قهوگي بشه
4-بايد دو سه چار پنج لاخ از ای موهتانه بندزن تو صورتان
5-لباتان با ماتيک (رژ لب) قرمز ذق بکنن
6-يه قوطي کرم پودر رو سورتان بزنن که عين برف بشن
7-بايد سرمه زياد بزن و پشت چشاتانه سبز کنن
8-زير چادر بايد بلوز - شلوار - دامن بپوشن
9-جوراب سياه نازک پاتان کنن
10-بايد کفش سفيد پاشنه بالای 8 سانت پاتان کنن
همينا به عقل ما رسيد اگه شما چيز ديگه به عقلتان رسيد بگن
در ايجا از عفت کماندو و ابجي مونا هم الکي تشکر مکنم

علي قالپاق


  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸۱

معرفی خواننده

سام علِک. تو يکی دو روزی که ما ای وبلاگ راه انداختم کرور کرور از هواداران سک جواديسم به ما روی آوردند و ضمن عرض چاکريم-کرتيم به مولا و اين جور حرفا از ما خواستن يک خواننده باحال و جواد بهشون معرفی کنم تا ديگه دمبال متال پتال نبشند ما هم اينجه دو از جواد های باحال براتان معرفی مکنم
۱-خواننده محبوب مردمی و ورزشکار جواد يساری!

سازم و بردارم برم لب چشمه بشينم شايد عکس رخ اون دلبر نازنينيمو ببينم

۲-خواننده شماره دو جواديسم: داوود بهبودی





ايره که ميبين خوشتیپمانه! موهاتان بايد همی مدلی باشد (دم کفتری) ولی اگه لباساتان کافشن چرم مشکی؛ پيرن قرمز؛شلوار گشاد؛و کفش اسپرت آديداس سفيد بشه خيلی باحاله. با ای تیپ زود مِِتِنِن به يه جايی برسن
کوچیکتون-علی قالپاق
  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۱

بيوگرافينی

سام عليک . چون ما تازه کارم مخام واستون خودمه معرفی بکنم . اسم مو يک زمانی علی سگ دست بود. يک پيکان ۴۲ داشتم تو خط خاج ربه کار مِکردِم. از از خوروس خون تا بوغ سگ با همه رقم آدم کار مِکردِم و دنبال یک لقمه نون حلار بودِم.دنبال همه رقم کاری هم بودم جز مال مردم خوری .اهل عرق؛ ورق؛ قمار؛ دود همه چی بوديم ولی به ناموس مردم چپ نگا نِمِکردم. تا وقتی که ای روزگار سگ صفت اونقدر به فشار آورد که ديعه مجبور شدِم يکم به قاپاقای مردم چب نگا کنم ولی هنوزم اگه حوری هم سِوار ماشينمان شه چش تو صورتش نِمِندازِم.عشق ما هم که مِدِن چيه! جواد يساری ! اصلا وقتی گوش مکنم می گی مسه يه کله سرخ داری تو آسمونا پرواز مکنی.اوقات فراقتمانم با کفتر بازی و ای جور کارا پر مکنم.عزت زياد.


علی قالپاق


  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱

 

سام عليک!نوکرتوتنم! امروز سر خط داشتم نعره می زدم تو اين هوای سرد که سگ و بزنی وق نميزنه يهو تو تا مسافر باکلاس در بستی به پستمون خورد! خوداييش کلی حال کرديم واسه همين يه جواد يساری گذاشتيم. اونا هم اونقدر حرف اينترنتو اونترنتو وبلاگ و اين جور چيزا زدند ما هم سر کل کل اين رو راا انداختيم چخ چخی!حال میکنید جون ما؟

علی قالپاق

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱

عضو پذيری

وبلاگ عمومی جوادها شروع به کار کرد:
شرايط عضو شدن تو اين وبلاگ.
مو دم كفتري كه با آب قند واستاده باشه.
عرض خط ريش ۱۰ سانت به بالا.
يقه باز.سه دكمه اول رو بيخيال شين.
پيراهن مثل اونايي كه زمان انقلاب شعار ميدادن.چسب و رنگ روشن.
كمر بند هر چي پهن تر بهتر.
شلوار بالاي ۱۲ ساسون.ترجيحا دم پا گشاد.
كفش ورني و پاشنه خوابيده.
اگر كه يك پيكان مدل ۴۸ به پايين داشتين ( رنگ قرمز.شاسي خوابيده.لاستيك دور سفيد.cd از آينه اويزون.يک سگ که کلش تکون ميخوره جلو داشبرد.اگه کل ماشينتون ۲ تومن می ارزه حد اقلش بايد يک ضبط ۵۰۰ تومنی روش بذارين.تيونر فراموش نشه.برا ماشين ۸ نوع بوق بزارين.بوق کاميونی،بوق رگباری،بوق قطار و ...... ) در اولويت هستين.

مسعود قرقی(راننده خط خواج ربيع)

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱