تف به ای زندگی

ای تف به ای زندگی که رفاقتايم مثل شاش رفته.

 

>>> ممد تاکسی <<<

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٢


جريمه!

سام علک.ای خبر جديده شنفتن.کدو خبر؟ همو خبری که ای جريمه ها گيرون رفته و بره بعضی کارا جريمه های خفن گذاشتن.ای جور که اينا مگن بک شب جمعه که ما بخم از خانمان تا کوسنگی ره برم ديويس سيصد هزار بايد پيده برم.نه جدی مگم.فرض کنن مو باخام از خاج رِبِه برم کوسنگی.همو اول که گواينامه ندرم بايس ۱۵ هزار ورودی بدم.مو که تنا نمرم.تو قاموس ما اصلا تنا خوری نيس.کم کمش دو تا ترکومن.باز بره او سومی بايس ده پونزه هزار تا جريمه بدم.بعدش ما که کلاه کاسکت نمزرم.اصولن بره ما اف دره.ای سوسول بازيا ماره ای يچه رپبگينيايه.کمش سه نفرم که بايد بره جميعا سی چل تا جريمه بدم.تازه مگه مو وخ درم پشت چراغ قرمز واستم؟بره ايم بايد پونزده هزارتا جريمه بدم.حالا همه اینا به کنار مشه مو از بلوار خاج ربه رد برم بعد بره ای بر و بچ که کنار خيابونن چنتا بوق ده يازده نزنم؟خوب بره ای چنتا بوقم بايد چل پنجاتا پول بدم.مو از يه جايه ديگه سوزوم ميگيره.بره يک تکچرخ ناقابل که اصلا موتور سواری بيدونش صفا ندره بايس ۲۵ هزار تومن جريمه بدم.خوب مو که سوات درست درمون ندرم ولی ای مسعود قرقی که چهار کلاس خانده مگفت سيصد چارصد تومن مره.مگه مو روزی چنتا قالپاق بلن مکنم؟بی انصافا  مدنن پول چنتا قالپاقه؟ حالا ما يا نبايد برم کوسنگی يا اگه بخم برم بايد هر روز صب تا شب قالپاق بلن کنم و با پولش ماهی به بار برم کوسنگی.شما بگن مو چیکار کنم.

***علی قالپاق***

 

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢


 

ازدواج ممد تاكسي و سيتا ( قسمت آخر ):

خلاصه سرتانه درد ندم. فرداش تو يك پارك قرار گذاشتم و مويم چند دقه قبل از قرار رفتم تو پارك و رفتم به ياد كوسينگي رفتم رو پشتي يكي از اي نيمكتا نشستم و پاهام رم گذاشتم رو خود نيمكت. باد ديوانه ميامد و افتاده بود تو پش موهام و خيلي صحنه ره شاعرانه كرده بود. كاملا احساس مكردم كه هر كي رد مره محو تماشاي پش موهام مره. هموجور كه نشسته بودم يگ دفعه ديدم از دور سيتا دره ميه. اصلا باورم نمرفت. عينهو خواب بود. خلاصه سيتا داشت ميامد كه مو رفتم جلو و خودمه معرفي كردم. ولي نمدنم چيكار رفت كه هم مو ره ديد جيغ زد و غش كرد. داشتم ديونه مرفتم. گفتم سيتا جانم از دست رفت كه رفت. خلاصه پريدم از تو حوض كنار يك مشت آب آوردم زدم تو صورتش كه بهوش آمد اما باز تا مو ره ديد غش كرد. نوشون به همو نوشون كه هفت دفعه هي او غش مكرد و مو آب مياوردم مزدم تو صورتش. تا ايكه تو بار هشتم ديگه از هوش نرفت. فقط ضعف كرد. بعد كه حالش بهتر رفت گفت: ممد آقا چه پش موهايي. من هميشه از وي جي خوشم ميومد بخاطر پش موهاش. عاشقش بودم بخاطر پش موهاش. اما اون اصلا در مقابل عظمت و جاه و جلال پش موهاي شما هيچ حرفي واسه گفتن نداره. من حاضرم با شما ازدواج كنم. اما رامينو چكار كنم؟

نمدنم ولي اصلا باورم نمرفت كه به همي راحتي بله ره گرفتم. مويم بهش گفتم كه تو فرار كن. اويم قبول كرد و قرار شد به داييه بگه ريديفش كنه و الكي قضيه نذر ره پيش بيكيشه. او بچگه هم الكي راه افتاد رفت هند. غافل از اي كه او جايي كه سيتا گفته دستت به مو نمرسه التيمور مشده نه تيرون و هند. مويم با سيتا جانم راه افتادم آمدم مشد. الانم مشدم و درم برنامه عروسي ره ريديف مكنم. گفتم چهار بشكه از بهترين عرقاي درگز ره برفستن.

يك چيزم بگم فكتا بيفته. مو از اي قضيه از خود عروسيم خوشحال ترم. مدنين چيكار رفت؟ مو به عشق واقعيم رسيدم. اي داييه گفت مو با داش جواد يساري رفيقم و متنم بگم بيه عروسيتان. قرار شده داش جواد بيه تو عروسيمان بخنه. ديگه چي مخوام از اي زندگي؟ داش جواد تو عروسي مو؟ نه نمتنم باور كنم. يعني اينا خواب نيست؟

مخيم با شكوه ترين عروسي ره بيگيرم. هفت شب و هفت روز عرق بخورم و داش جواد هم بخانه و بندري برقصم.

حالا اگر شد قضيه برنامه هاي عروسي رم براتان مينويسم.

 

>>> ممد تاکسی >>>

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢


اقدس طلايی وارد ميشود!

 مو اولش بگم مو سلام و ايجور گنده گوزيا بلت نيستم مفهمن پس سلام بی سلام... اسم مو اقدسه بچه محلا بهم مگن اقدس طلايی حال مکنن ... بسکه طلايم... يک پارچه زر... ها هموجور... به هر حال که از او روزی که ای پری جاپونی احمق که مو اصلا از اويم خوشم نميه اينجه ره ول کرد ای علی قالپاق وردشت به مو گفت که ورمدری اينجه منويسی ... مويم چو يک زمانی همی علی قالپاق ره چند چوب پياده کرده بودم و برم کلی فلافل هندی خريده بود بره همو حق نون و نمکايی ره که بايم خوردم نيگرداشتم و آمدم و اينجه بنويسم ... خلاصه که اينجه ما زرت و پرت زياتی ندرم دداش آبجی!!!! ولی بی شوخی وقتی ديدم يکی دو نفر آمدن بره اوه دختره....جاپونی نوشتن بازم بنويس کلی کونسوزيم گرفت حالا بعد مفمن اقدس طلا کيه و همتا از مو مخن که برتا خاطراتمه با ای پسرای اسکول بنويسم ... جاتا خالی و پر نبشه بگن تا بنويسم ... نگنم منويسم.... ها ديگه ... با تويم هو چرا اينجه فش منويسی مگر تو ناموست ندری که اينجه صدا عر عرته بلند مکنی اينجه خانواده رفت و آمد درن ... فهميتی؟ خوب ما فعلا برم از ای دکه سر چاراهی يک زنگی به ای پسر اسکوله بزنم ... دفه بعد برتا همو ره تعريف مکنم

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢


ازدواج ممد تاكسي و سيتا ( قسمت اول ):

يره عمريني كه باورم نمره. از اوروز هي هموجور درم مزنم تو سر و صورتم كه يگ وقت همه اي اتفاقا خواب نبشه. درم از خوشحالي ديونه مرم. شما كه نمدنين چيكار رفته. ولي منتظرتا نمذرم و بهتا مگم. همه چي توموم رفت. بالاخره جواب بله ره از سيتا گيريفتم. اما اگه بپرسين كه چوجوري جواب گيريفتي كلي داستان دره.

هفته قبل ديگه دلم ره به دريا زدم و گفتم هر جور رفته بايد سيتا ره پيدا كنم و لااقل حرف دلم ره بهش بگم. اي بود كه راه افتادم رفتم تيرون. مدنستم كه بايد از راهش وارد برم. بره همي يگ راست رفتم صدا سيمان. اول كه نمذشتن برم تو. اما وختي دستمه كردم تو جيبم و پنجه بوكس ره در آوردم و نشون شا ددم فهميدن كه مو بايد برم تو. بعدم يگ راست رفتم دفتر رئيسشا و گفتم برار نمخوام خونريزي و اي چيزا پيش بيه. مو نوكرتم. اما اگه بخي با ما راه نيي ديگه مجبور مرم تيزي در بيرم و گردنته گوش تا گوش ببرم. اويم كه هول كرده بود گفت كه نه مو باهت همكاري مكنم. مويم گفتم دداش مو هيچي نمخوام. فقط آردس همي داييه رامين ره مخوام ( مدنستم كه اول بايد رسم و رسوم طي بره و با يكي از نزديكاشا صحبت كنم ). اويم اول گفت كه نه و بره ما مسئوليت دره اما بعد كه چاقوي ضامن دارم ره از او يكي جيبم بيرون آوردم و نشونش دادم فهميد كه همچي خيلي هم مسئوليت ندره. دستور داد آردس ره بهم بدن. مويم گيريفتم و راه افتادم در خانشا. سر رايم رفتم كلي گل قشنگ از تو پارك كندم و يگ روزنامه هم پيچيدم جاي دستش و يك پلاستيك فريزر هم روش كشيدم و شد هم عينهو اي دسته گلاي سوسولي كه اي پولدارا مبرن خواستگاري. خلاصه سرتانه درد ندم. رفتم خانه دايي و نشستم به صحبت كردن با داييه. از اونجي كه مدنستم اي بابا استاد دانشگايه و اهل منطق و اي حرفايه مويم گفتم با زبون منطق باهش صحبت كنم. رك و پوس كنده تمام حرفامه بهش زدم. گفتم كه مو از بچگي خودم خرج خانه ره مدادم و مردسه ره ول كردم رفتم دنبال كار كه مادرم نره خانه مردم كهنه بچشانه بوشوره. از اي آدماي بي عرضه و بي غيرت نيستم كه اليكي ول بگردن و مفت بخورن. گفتم كه مو از اي جوونا نيستم كه هر دم عاشق يكي برن مثل همي رامين. مو اگه آمدم خواستگاري سيتا فقط بخاطر اييه كه مدنم رامين لياقت سيتا ره ندره و ممكنه بعدا ولش كنه بره سراغ يكي ديگه. بعد او شروع كرد به صحبت كردن. اول گفت خانه دري؟ گفتم. خانه از خودم كه نه. اما پش موهامه نگا. بعد گفت ماشين مدل بالا چي؟ گفتم يك تاكسي هست كه باهش كار مكنم. مدل بالا نيست اما پش موهام قشنگه. گفت پول چقدر دري؟ گفتم پول خيلي ندرم اما عوضش اي پش موهاره درم كه تو تمام پنش تن و التيمور و تمام محله هاي صفا حاضرن ميلون ميلون بابتش پول بدن تا مو كوتاشا كنم. اصلا اي پش موهاي مو تو مشد اسميه. بره همي مخن مو كوتاشا كنم. چون چشم ديدنشه ندرن. پارسال از بچه هاي قله ساختمون آمده بودن كه مثلا يك پولي بدن تا مو كوتاشا كنم. براشا افت داشت كه بچه هاي اي ور مشد همچي پش موهايي دشته بشن. مويم گفتم دداش اينا فروشي نيست. اي چيزا ره نمشه با پول خيريد. مو به آبروي محلمان خيانت نمكنم.

بعد داييه گفت مهريه و اي حرفا چي متني بدي؟ گفتم به والله همي پش موهامه مهرش مكنم. خلاصه گفت مو باهش صحبت مكنم و خبرشه بهت مدم. مويم قبول كردم و فرداش زنگ زد كه سيتا مخه بيبينت.

پايان قسمت اول.

 >>> ممد تاكسی <<<

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢


 

سلام به همه تا هموجور دلم برتا تنگ رفته بود هموجور نمدنن كه چقد خاطرتا برم عزيزه به هر حال موره مبخشن كه يك مدتي نتنستم برتا بنويسم.

راستش ديگه نمخام اينجه بنويسم از همه تا به خاطر همه لطفاتان و همه پي غِماتا ممنونم چون هموجور به مو روحيه مدادن .. همينجه از علي قالپاقي كه خيلي هواي مور داشت تيشكر مكنم فعلا نمتنم يعني وقت ندرم برتا بنويسم … خوب اگر بار گران بودم رفتم… خوداتانه به خداتان مسپرم… بره مو دعا كنن …

دوستتا درم… پري

در كناره جوب مويوم و يك چغك به دي خوشگلي

و مو در اي كناره به تويو عشقت ميانديشيدُم

يادت باشه كه مو هميشه به يادتم

بازم ا گر به سراغ مو آمدي اي جوادجان براي مو يك چند كيلو تخمه جاپوني و چن كيلويم پارچه پيرني وردر بيار

آرزومند آرزوهاي شمايان پري

  
نویسنده : مسعود قرقي.عفت کماند و،علي قالپاق و برو بچه هاي محل ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢